تبليغاتX
زمزمه های عاشقانه

زمزمه های عاشقانه

وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...

 

 

یک سنگ ، مقابل دلم استاده ست

فریاد شکستن مرا سر داده ست

 

من شادم از اینکه حداقل سنگی

در بی کسی ام به یاد من افتاده ست

 


نوشته شده توسط مهناز در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 17:59 موضوع | لینک ثابت


 

 

مولا ! دل من گرفته از مرداب

مهتاب، اسیر لشکر شب تاب است

 

دیری است که ارتباط مردم با هم

بسیار شبیه ماهی و قلاده است

 

 


نوشته شده توسط مهناز در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 9:32 موضوع | لینک ثابت


 

در محضر نور :

 

ما مثل طايفه و گروهى هستيم كه رييس خود را حبس نموده است و در بلايا، خود تصميم جنگ و يا

 صلح را اتّخاذ مى كند! خودمان كرده ايم و اجازه نمى دهيم بيايد قضايا را حلّ كند، با اين كه مى دانيم

 اگر بيايد مى تواند مشكلات را حلّ كند، ولى باز او را محبوس كرده ايم! 

بنابراين، اگر ميليون ها نفر هم با او موافق باشند، او مثل شخص وحيد و تنها است كه هيچ ناصر و

 مُعين و يار و ياورى ندارد! زيرا ما در بيدارى درست به وظيفه ى خود عمل نمى كنيم، با اين حال منتظر

 هستيم كه بيدار شويم و تهجّد به جا آوريم. اگر توفيق شامل حال انسان گردد، از خواب بيدار مى شود

 و مشغول تهجّد مى گردد؛ ولى اگر توفيق نباشد، چنان چه بيدار هم بشود، از آن ها بهره نمى برد.

 


نوشته شده توسط مهناز در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 0:17 موضوع | لینک ثابت


برای همزاد تنهای خویش!

 

سلام ،

می دانم پشت واژه ها پنهان شده ای ،

می دانم مدتهاست که سکوت را نمی شکنی

اما من حق دارم

یک سلام ساده از تو نصیبم بشود.

تو همزاد من !

یک ترانه دلنشین از بودن بخوان ،

من مست عاشقانه های تو هستم

 به خدا واژه ها بیمار می شوند وقتی سکوت می کنی۱

 

عطر خیال تو دست از سرم بر نمی دارد

من که این همه غمگین نبوده ام

پس چیزی بگو !

هی همزاد بی قرار من !

از نور ، ستاره ، خورشید ،

از ارغوان ، آفتاب

سکوت

                سکوت

                                   سکوت

یعنی چه ؟!

نگاهت می کنم خاموشی !

در اغوش می گیرمت سردی !

چشمانت ...!

چشمانت مضمون گریه های شبانه است.

تو را چه شده ؟!

صبح زیبای بهار هم برایت ترانه باران می شود ،

هی می باری

                               هی می باری

                                                                      هی می باری

ساده بگو !

دلت نمی خواهد به خانه باز گردی ؟!

مرهم گفتگوهای من !

اینجا تمام دارایی من

بوسه های نداده و عشق بی نشان توست

من از خواندن ترانه ای بی نام تو وحشت دارم .

من از راز بی حضور تو وحشت دارم .

حالا دیگر می دانم ،

سکوت واژه هایت

پراز بغض و اشک و آه است.

 

روزی بر ساحل دریا ،

بوسه نثار گناهی خواهد شد که

بهانه ای جز سلام نداشت .

پس سلام تنها همزاد گناه من ،

عشق!!! 

 

 


 


نوشته شده توسط مهناز در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 13:35 موضوع | لینک ثابت


 

آهنگ زندگی هنوز می نوازد

اما آنچه که در گوش من نجواگر است

تنها یک چیز است،

و آن تنهایی.

امتداد همه این ساعات پر از اضطراب و حزن انگیز

فقط تنهایی است که پایانی ندارد.

ساده بگویم :

دیگر ازین همه لحظات بدون شور خسته شده ام.

آهنگ دیگری می خواهم

روح دیگری

حرف دیگری

...

گناه تازه می خواهم.

اگر چه میان من تا آنسوی دیوار ها فاصله ای بیش نیست

اما تبر زین کو تا دیوار ها را بشکافم ؟!

چه می گویم؟!

من خسته ام !

دم از تبرزین زدن شوخی است!!!

 من خسته ام !

از تو که حتی در سخرگاهان نیز نمی بینی ام

دیوارها همه بهانه اند

تو نمی خوانی ام ،

تو نمی خواهی ام ،

بدرود تا ...

 


نوشته شده توسط مهناز در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 14:0 موضوع | لینک ثابت


 

برای رسیدن ، چه راهی بریدم

در آغاز رفتن ، به پایان رسیدم

به آیین دل  سر سپردم دمادم

که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم

به هر کس که دل باختم ، داغ دیدم

به هر جا که گل کاشتم ، خار چیدم

من از خیر این ناخدایان گذشتم

خدایی برای خودم آفریدم

به چشم بد مردمان عین خوبی است

که من هر چه دیدم ، ز چشم تو دیدم

دهانم شد از بوی نام تو لبریز

به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم

 

                                                                                قیصرامین پور

 

 


نوشته شده توسط مهناز در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت 22:13 موضوع | لینک ثابت


دلم برایت تنگ است مهربان من...

بازهم سلام
سلام به تو که آرامش را در پناه آغوش تو یافتم

میدانم...
میدانم که دیگر دیر است!
خوب من
کاش میتوانستم اشکهایم را به تو نشان دهم
کاش میتوانستم،دل شکسته ام را به تو نشان دهم

نازنینم...
یادت می آید؟
آن لحظه ای را که گفتم...
دوستت دارم!

وتو چیزی نگفتی جز یک دنیا حرف که در پس سکوتت قلبم رنجورم را آرامش میداد.

هنوز عزیز دلم گفتن هایت را فراموش نکرده ام
هنوز درد دلهایت را فراموش نکرده ام

آخر بدون تو دیگر به کدامین درگاه نیاز آورم؟!
خوب من...

هنوز فراموشت نکرده ام

هنوز فراموشت نکرده ام!

                                                                                      


نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 3:18 موضوع | لینک ثابت


دلتنگی

اگر که نمی خواهی عزیزت بشوم حرفی نیست

اگر که نمی خواهی نگاهم بکنی زور که نیست

اما ،

ستاره ها می دانند ،

وآسمان ،

وهمه کهکشانهای بالای سرم

که تو یک روز به دلم سر می زنی

و قفل خانه تنهایی ام را می شکنی !

 

از دور تو را دیدم

و تو نیز ،

و همه مردم شهر دیدند که خود را به بیراهی زدی

و همین بهانه کافی بود تا برای همیشه از تو دل بکنم

اما حیف که این دل دیوانه اسیرت شده

 

از سرم نمی رود هوای تو

و بوی خوش خانه ات 

دلم برای بیقراریهایم تنگ شده ...

 

 


نوشته شده توسط مهناز در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 ساعت 16:44 موضوع | لینک ثابت


 

آسمان مرا که می بینی ،لحظه ای صاف و گاه بارانی

مطمئنم که روزگار مرا ، بهتر از هر کسی تو می دانی

امشب از خانه می زنم بیرون ، وقت خوبی برای هم دردیست

باید امشب ببینمت آقا ، پشت این برج های سیمانی

گل شب بوی خانه مان فهمید ، بوی خوب تو را همین اطراف

لابد امشب در این حوالی ها ، در همین کوچه و خیابانی

حتما از راه دور می آیی ، خستگی روی شانه ات مانده

خانه ی من همین حوالی هاست ، لطفه آفا نگو نمی مانی

قاصدک گفته است هر جمعه ، مسجد جمکران که می آیی

می نشینی به گوشه ای تنها ، با دلی صاف ندبه می خوانی

آخرین بیت این غزل باید ، بنویسم : <<خدانگهدارت>>

کاش روزی به دستتان برسد ، این غزلواره های عرفانی

 

                                                                                    هاشمی

 

 


نوشته شده توسط مهناز در شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت


عشق و مرگ... 

...چشمان عشق سرشار از اشکی بود که
سرازیر شدنش آرزویی بود دیرینه برای قلب خسته ی عشق
تنها به گوشه ای می نگریست وانتظار تلخی وجودش را فرا گرفته بود.

اطرافش را هاله ای سیاه و پرنیرنگ گرفته بود و عشق
در جستجوی پرتوی کوچکو ناچیز از نوری بود که روزنه ای برای دیدنش یافت نمی شد.

از دور درختی پیدا بود،خشک و بی جان،که پیرمرد تکیده و ژنده پوشی در زیر سایه ی بی جانش آرمیده بود.

عشق از میان آن همه خنده های دل فریب راهی را پیدا کرد و بسوی پیرمرد رفت
نزدیک شد،چشمانش گویی حکایتی داشت از دردی نهان که سو را از دیده اش گرفته بود.

عشق سلامی گفت!
پیرمرد پیکر رنجورش را بر روی خاک تکانی داد و به آرامی سلامش را پاسخ گفت

عشق نامش را پرسید!
پیرمرد به آرامی پاسخ داد:مرگ هستم،آری نامم مرگ است!!!
عشق گویی رنگ باخت و رعب عجیبی دلش را فرا گرفت.

عشق به مرگ گفت:آیا آنجا را میبینی؟آنان همه دوستان منند!
مرگ پاسخ گفت:آن هاله ی سیاهی را میگویی!؟
عشق پاسخ بداد:آری

لبخندی زهرآگین لبان مرگ را جنبشی داد که تلخیش وجود عشق را نیز در بر گرفته بود
دیگر تحمل ماندن نداشت!!!

عشق باردیگر از مرگ پرسید:
ای مرگ،چگونه است که من در نزد مردم انقدرشیرین هستم و تو انقدر تلخ؟
مرگ پاسخ بگفت:
بخاطر دروغ هایی که در تو هست و حقیقتی که در من!!!


نوشته شده توسط مهناز در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 12:37 موضوع | لینک ثابت


...

 

اگه عمرم یه نفس بود

واس دیدار تو بس بود

آخه عاشق تو بودم،نبودم ؟

اگه دیر به تو رسیدم

آگه آخرش بریدم

ولی آرزومو دیدم،ندیدم؟

از خدا چیزی نخواستم جز یه عشق یادگاری

پیشکش تو که یه روزی بتونی تنهام بزاری

از تو هم چیزی نخواستم که به فکر من نباشی

می دونی دلم نیومد پای عشق من فدا شی

اگه قسمتم نبودی ولی فرصتم که دادی

این دو روز آخر عمری با تو باشم

وقتی این شعرو می خونی

که تو دنیای تو نیستم

از خدام بوده که با تو آشنا شم

 

                                                                     ...

 


نوشته شده توسط مهناز در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 10:27 موضوع | لینک ثابت


من متولد شده ام

 

چقدر بغض و کینه از تو در دلم بود

چقدر گله از بی محلی تو داشتم

چقدر بودن و ندیدن تو ،

چقدر فراموشی و غفلت ،

                                            غفلت ،

                                                               غفلت.

به یکباره ،

دنیای پوشالی ام را بر آشفتی

آه ،

زازله ای عجیب در درونم بر پاست

باورم نمی شود ،

این خود تویی ،

تویی که مرا می بینی ؟!

 

اما چه سود که من جز اسک ندامت و رسوایی دل

چیزی به ارمغان نیاورده ام

از تو چه می خواستم و تو چه نیکو به من دادی !!!

هدیه ات آنقدر بزرگ است که باید درونم را بشکنی

نا لایق دیدنش شوم .

چه لذتی دارد این شکستن ،

و دوباره متولد شدن

من دوباره متولد شده ام ،

من بهاری تازه می خواهم ،

                                             هوایی تازه ،

                                                                        عشقی تازه

 

                                     من متولد شده ام ...

 


نوشته شده توسط مهناز در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 12:7 موضوع | لینک ثابت


برای هیچ کس!!!

 

میان من و تو فاصله بسیار است ،

عشق حرام است ،

نگاه گناه است ،

حرف نازیباست ،

 

میان من و تو راز بی شمار است ، 

اشک ها بی صداست ،

خنده ها پنهان است ،

و بغض در گلو مانده است .

 

چه بنامم این حسی را که نه می توان بر زبان آورد ،

نه می توان خاموشش کرد ،

نه می توان نامی بر آن نهاد ،

نه می توان فراموشش کرد .

 

میان من و تو کوچه ها بن بست است . نه راهی برای رسیدن وجود دارد ،

نه راهی برای بازگشت .

 

حادثه در همین جا رخ داده است . در همین کوچه های بن بست .

آرزوی جاهلانه ای است اگر فکر کنم میان من و تو دفتر کهنه ۷ سال پیش نوشته خواهد شد ؟!

 

نازنینم !

بگذر ازین تیره راهها که صد هزار شمع نیز از روشن کردنش عاجزند .

آرزوی من آباد شدن ویرانه های توست ،

آرزوی من بازگشت به همان ناکجا آباد توست .

 

میان من و تو آرزوی پریدن از کور راههاست ،

شوق نخوابیدن تا سحر ،

دست شستن از همه چیز خود،

دیوانه شدن ودل به معمار کعبه سپردن ،

 

 

میان من و تو حرف بسیار است ،

اما مگوها بیشتر ...

 

                                                          امضا ء :  هیچ کس

 


نوشته شده توسط مهناز در شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 21:0 موضوع | لینک ثابت


 

ازدحام دربه دري هايم را

در قاموس خوابي اهورايي ، مي پاشم

تا شايد، تراژدي عشقي ابلهانه ، ساعتي رهايم كند

خودم را به تخت خواب تحميل مي كنم شايد

تاروپودهاي تخيل

مرا به تصور احساسي احتمالي ، پيوند مي دهد

تو را كه از نگاهم كنار مي زنم

كش مي آيم روي حوصله شب

حاشيه نشين غم مي شوم

دلتنگي هايم را ، ميان قداست اشك ، حل مي كنم

تاوان غريبي است

بدون تو ، ستاره هاي آسمان را ، شمارش ...

خودم را كه به خواب مي زنم

گرم مي شود ، بكارت آسمان

انگار ، مهتاب هم تب دارد

دريا را ، براي پاشويه اش وام مي گيرم

تازه مي فهمم كه

آفتاب ،چقدر زود حجله نشين آسمان شده است .

 

                                                                                                             تمنا

 


نوشته شده توسط مهناز در جمعه هجدهم بهمن 1387 ساعت 12:9 موضوع | لینک ثابت


روياي خوش نيمه شب

 

صبح با صداي گنجشك ها از روياي شب خويش جدا مي شود

دلتنگيهاي خود را روي ديوار نقاشي مي كند

اين دختركي كه بهانه اي جز تنهايي ندارد،

هي ديوار به ديوار ،

به اين اميد كه ، 

شايد از پشت كوه ها و از ميان بيابانها و درياها كسي برخيزد

براي روح بخشيدن به نقاشي هاي ديوار !

حالا بعد اين همه مدت ،

تمامي ديوارهاي اتاق دخترك پرشده از دل   تنگي كه رنگ ندارد

پس همت شان كجا رفته اين سواران دلير كوه ها و درياها و بيابانها ؟!

گويا خبر از ديوارهاي بي رنگ بي روح ندارند ،

گويا تقدير براي دخترك اين گونه رقم خورده ،

 

و باز ،

دخترك با صداي گنجشك ها از روياي شب گذشته ...

نه ،

لبخند امروزش سرشار از اميد و نشاط است

دخترك تقدير را بر هم زده

و حال،

خيره به ديوار تا رويايش به حقيقت بپيوندد!!!

 

 


نوشته شده توسط مهناز در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ساعت 23:37 موضوع | لینک ثابت


 

اين روزها به قول شما طور ديگرم

ديوانه چند نقطه و يا طور ديگرم

خوبم بدم شبيه كسي آشنا غريب

نه واژه اي نگفته مرا طور ديگرم

حالي عجيب دارم و انگار مانده ام

بي وزن در زمين و هوا طور ديگرم

اعجاز خلقتم كه به احسنت گفته اند

گم گشته در ميان كجا ؟ طور ديگرم

فرضا اگر به چشم شما مرتدم بدم

شايد به چشم خوب خدا طور ديگرم

كم كم رسيد باور من راست گفته ايد

اين روزها به قول شما طور ديگرم

 

                                                                           سعيدحاكم زاده

 


نوشته شده توسط مهناز در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 11:21 موضوع | لینک ثابت


 

اینجا اگر به روي لبم خنده و صداست

چيزي شبيه غصه درون دل خداست

يك آسمان ستاره و يك زندگي غزل

سهم من از تلاقي اين آسمان كجاست

ديگر غروب طعم پرستش نمي دهد

گويي هزار فاصله بين من و خداست

اينجا ترانه ها همه درگير پچ پچ اند

تنها غزل بهانه بين من و شماست

در سايه سار متن غزل هاي خسته ام

حجم نگاه مرد يخي شكل ادعاست

گويي غرور خط عمودي شد و نشست

روي دلي كه خسته از اين قيل و قال هاست

حالا زني نشسته كنار دل غزل

قلبي كه مثل ثانيه ها رو به انتهاست

 

                                                                                                    تمنا


نوشته شده توسط مهناز در پنجشنبه دهم بهمن 1387 ساعت 13:50 موضوع | لینک ثابت


 

خدایا لطفت را شامل حالم کن تا آنگونه که دوستم داری دوستت بدارم ،تا از غم و پریشانی درون رهایی

 یابم . " آگاه باشید که دوستان خدا هرگز هیچ ترس و هیچ اندوهی در دل آنها نیست ، آنها اهل

 ایمان و خدا ترسند ."   ((سوره یونس آیه ۶۳-۶۴ ))

 

                                                                                             کارون مطلبی


نوشته شده توسط مهناز در جمعه بیست و هفتم دی 1387 ساعت 0:36 موضوع | لینک ثابت


 

باشناخت و ستایش و دل سپردن به خداست که بر آبهای خروشان زندگی به آرامی حرکت خواهیم کرد و

همه چیز را در خدمت تعالی و تکامل و خوشبختی خویش خواهیم گرفت.

 

                                                                                  کارون مطلبی


نوشته شده توسط مهناز در جمعه بیست و هفتم دی 1387 ساعت 0:22 موضوع | لینک ثابت


 

امشب دوباره خلوتم، اين گونه سر به زير

در كهكشان شعر و خيالم ،  ولي اسير

 

بغضي گرفته وزن و غزل را ، كدام شعر؟

وقتي كه واژه مي رود از شعر و سر به زير

 

يك واژه تاب اين همه بيگانگي نداشت

در گير و دار جمع تو با من نشد ضمير

 

***

 

ديشب حريم بغض سكوتم عجب شكست

بر وزن بي ثبات سكوتم دگر مگير

 

 


نوشته شده توسط مهناز در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 17:20 موضوع | لینک ثابت


...

 

امشب را می خواهم ، همین یک شب

 

                  فردا بهانه است

 

امشب را می خواهم تا بسان ۷ سال پیش

 

               لذت گناه را تجربه کنم

 

دلم تنگ آن پریشانی ها شده

 

دلم تنگ آن نیمه شبها شده

 

دلم تنگ آن یار قدیمی شده ...

 

 


نوشته شده توسط مهناز در چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت


.....

 

شیرین لبی شیرین تبار

مست و می آلود و خمار

مه پاره ای بی بند و بار

با عشوه های بی شمار

هم کرده یاران را ملول

هم برده از دلها قرار

مجنون مه رویان کنار

تو یار بی همتا کنار

زلفت چو افشان می کنی

ما را پریشان میکنی

آخر من از گیسوی تو

خود را بیاویزم به دار

یاران هوار ، مردم هوار

از دست این بی بند و بار

از دست این دیوانه یار

از کف بدادم اعتبار

می میزنم، می میزنم

جامی پیاپی میزنم

هی میزنم، هی میزنم

بی اختیار ....

کندوی کامت را بیار

در کام بیمارم گذار

تا جان فزاید کام تو

بر جان این دل خسته ی

                                   بشکسته تار

 

 

 


نوشته شده توسط مهناز در دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 19:50 موضوع | لینک ثابت


 

 

مي خواستم زندگي كنم، راهم رابستند ستايش كردم، گفتند خرافات است عاشق شدم، گفتند دروغ

است گريستم، گفتند بهانه است خنديدم، گفتند ديوانه است دنيا را نگه داريد، مي خواهم پياده شوم.


 

                                                             دكترعلي شريعتي


نوشته شده توسط مهناز در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت


دو روز مانده به آخر دنیا!!!

دو روز مانده به پایان جهان , تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و

تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روز های

بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و  بیراه گفت .

خدا سکوت کرد .

آسمان و زمین را بهم ریخت .

خدا سکوت کرد .

جیغ زد و جار و جنجال به راه انداخت .

خدا سکوت کرد .

کفر گفت و سجاده دور انداخت .

خدا سکوت کرد .

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد .

خدای بزرگ سکوتش را شکست و به او گفت :

« عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جنجال ازدست دادی ، تنها یک

روز دیگر باقی است ، بیا و لااقل یک روز را زندگی کن . »

لا به لای هق هقش گفت : « اما با یک روز ! با یک روز چه کار میتوان کرد ؟ »

خدای بزرگ گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته

 است ، آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید .»

و آنگاه سهم یک روز زندگی اش را در دستانش ریخت و گفت : « برو و زندگی کن . »

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما میترسید که

حرکت کند .  میترسید که راه برود . میترسید که زندگی از لای انگشتانش بریزد .

قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت : « وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده

 ای دارد . بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم . »

آن وقت شروع به دویدن کرد ، زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید ، زندگی را

 بویید ،  و چنان به وجد آمد که دید میتوتند تا ته دنیا بدود ، میتواند بال بزند

 میتواند .....

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را بدست نیاورد ، اما ... اما

 در همان یک روز دست بر پوسته ی درخت کشید ، روی چمن ها خوابید ، کفش دوزکی را

تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابر ها را تماشا کرد ، و به آنهایی که نمی شناختندش سلام

کرد ، و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد ، سرشار شد و بخشید ،

 « عاشق » شد و عبور کرد و تمام شد .

او همان یک روز زندگی کرد ، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :

« امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال  زیسته بود ! »

 


نوشته شده توسط مهناز در شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت 23:35 موضوع | لینک ثابت


درجهان

ای خدای ارواح سرگردان !

ای خدای دیوانگان از طلوع خورشید خرسند !

و ای خدای ستیزنده ابرهای کینه !

 

مرا از جهانی آوردی که در آن نه رنگی بود که بدان جامه ای از جلای دنیوی داده شود ،و نه طعمی که

برای آن ، جان های دلباختگان بر آن هلاک شوند .

مرا از سرودی جدا کردی که نغمه اش عبادت خدایانی بود با والاترین الفاظ ، بی سجده مبتلا به دروغ و

بی ضرب آهنگ هایی که برای آن ، سال ها در دل صحرای خشک دوانند .

مرا از عشق فراخواندی که بی آنکه بیارایی اش ، سیمای پیامبرانت در آن پیدا بود ، بی غل و زنجیرهای

 احساس و با تدبیر دوباره محبت ، که بر قاب بی تصویر پیداست .

مرا از زمانی فرود آوردی که در آن نه دیروز برای امروزت پریشان بودی و نه امروز گریان فردایت خواهی بود؛

 زمانی که بر لبان داغ می زد و از تبرک الهه های زمان ، فریبنده و چالاک بر کهولت لبحند می زد .

ای خدای ارواح سرگردان !

ای خدای جان ها پلید !

و ای نقاش سیاهی ها !

 

مرا که برای رسیدن به آستانت ، از دیوانگی ا م گذشته ام ، تنها مگذار ! 

                                                                                                   

                                                                                                     جبران خلیل جبران


نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 22:6 موضوع | لینک ثابت


تو را دگر گونه دوست می دارم

امشب دل کوچکم کوچک و کوچکتر شده بالهایم بسته است . می خواستم دلم را به وسعت دریا آبی

کنم تا که بال پرواز یابم وبه سوی آن نهایتی پر بزنم که دلم را دچار خود کرده !

عمری آواره و دربدره این حس ناشناخته بودم دیدار تو شروع تمام فصول زندگی ام می باشد . جزء جزء

وجودم سرشار این حس ناشناخته و ناب شده .

اگر بگویم از آن زمان تورا عاشقانه صدا می زنم دروغ نگفته ام .

اگر بگویم درون قلبم غوغا میکنی دروغ نگفته ام .

اگر بگویم میان باورهایم آغوش باز کرده ای دروغ نگفته ام .

اگر بگویم از آرامش و از زندگی بدون حضور تو بیزارم دروغ نگفته ام .

اگر بگویم اشکهایم را بیشتر از لبخندم دوست می دارم دروغ نگفته ام

اگر بگویم ...

باورم کن دروغ نمی گویم .

تو را لابه لای نوشته هایی که می نویسم اما برای تو نیستند می بینم !

حسادت قشنگت که دربرابر غفلت من جوانه می زند را می بینم

چگونه است که می بینمت اما هنوز دلم برایت تنگ است ؟

برای آنچه در وجودم نهاده ای سپاس

عزیزمن !  بدان تو را دگر گونه دوست می دارم

 

 


نوشته شده توسط مهناز در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 0:17 موضوع | لینک ثابت


 

 

به من مومن نگو وقتی که حتی

واسه یک لحظه هم عاشق نبودم

به من که این همه از رستگاری

فقط دم می زدم عاشق نبودم

یه عمری از دلم ترسی نداشتم

دم آخر منو دیوونه کرده

حالا می ترسم این دیوونه حالی

یه روز از من جدا شه بر نگرده

 

 


نوشته شده توسط مهناز در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 18:11 موضوع | لینک ثابت


 

 

خدایا اگر من به تو بد کردم ، تو را بنده ای دیگر بسیار است . اگر تو با من

 

مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟؟؟

 

 


نوشته شده توسط مهناز در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 1:36 موضوع | لینک ثابت


آرام تر بگذر

ای مسافر!

 ای جدا ناشدنی!

 گامت را آرام تر بردار

 از برم آرام تر بگذر

 تا به کام دل ببینمت.

 بگذار از اشک سرخ

 گذر گاهت را چراغان کنم.          

آه که نمیدانی!                                       

 سفرت روح مرا به دو نیم میکند.                         

و شگفتا که زیستن با نیمی از روح، تن را می فرساید.                               

بگذار بدرقه کنم                       

واپسین لبخندت را

و آخرین نگاه فریبنده ات را.

مسافرمن !

آنگاه که میروی

کمی هم واپس نگر باش.

با من سخنی بگو.

مگذار یکباره از پا در افتم

فراق صاعقه وار را بر نمی تابم.

جدایی را لحظه به لحظه بیاموز.

آرام تر بگذر

 تو هرگز مشایعت کننده نبودی

تا بدانی وداع چه صعب است.                               

وداع، طوفان می آفریند                     

اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی                 

باران هنگام طوفان را که می بینی !

آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری

من چه کنم

تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است.

ای پرنده

دست خدا به همراهت

 اما نمیدانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست .

 از خود تهی شده ام

 نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید   

 

   دکتر علی شریعتی

           


نوشته شده توسط مهناز در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 23:37 موضوع | لینک ثابت


ساحل امن

 

در ره عشقت ای صنم ، شیفته بلا منم

چند مغایرت کنی با غمت آشنا منم

پرده به روی بسته ای ، زلف به هم شکسته ای

از همه خلق رسته ای ، از همگان جدا منم

شیر تویی شکر تویی ، شاخه تویی ثمر تویی

شمس تویی قمر تویی ، ذره منم هبا منم

نور تویی تتق تویی ، ماه تویی افق تویی

خوان مرا قنق تویی ، شاخه هندوا منم

نخل تویی رطب تویی ، لعبت نوش لب تویی

خواجه با ادب تویی ، بنده بی حیا منم

من زیم و تو نیم نم ، نی زکم و زبیش هم

چون به تو متصل شدم ، بی حدو انتها منم

شاهد شوخ دلربا ، گفت به سوی من بیا

رسته ز کبر و از ریا مظهر کبریا منم

                 

                                                                       قرة العین


نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 23:45 موضوع | لینک ثابت