![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مرداد 1387
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
هفت کس هستند که خداوند آنها را در سایه لطف خود قرار می دهد ،
در روزی که سایه ای جز او نیست : پیشوای دادگر جوانی که در بندگی پروردگار پرورش می یابد کس که قلب او با مسجد پیوسته است تابار دیگر به سوی آن باز گردد کسانی که یکدیگر را برای خدا دوست دارند بامحبت گردهم آیند وبا محبت متفرق شوند کسی که زن زیبای صاحب مقامی او را به گناه دعوت کند و او بگوید من از خدا می ترسم کسی که انفاق نهانی می کند به طوری که ذست راست او از انفاقی که دست چپ او کرده آگاه نمی گردد ! و کسی که تنها به یاد خدا می افتد و قطره اشکی از گوشه های چشم او سرازیر می شود .
تفسیر نمونه جلد دوم |+| نوشته شده توسط مهناز در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 22:25
تقدیم به پدر حقیقیمان، امام زمان ارواحُنا فِداه: ای سفر کرده ی موعود بیا که دلم در پی تو دربه در است جان ناقابل این چشم به راه برگ سبزی به تو، روز پدر است |+| نوشته شده توسط مهناز در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 10:4
سلام خدا بازم منم . همون بچه بده همون كه به دنبال آدم شدن تا خود
خونت اومد . فقط براي اينكه بدوني چقدر عزيزي ! اگه گاهي صدام بلند
ميشه بزار به حساب ندونم كاريم . آخه من هنوز اول راهم . زياد به من
سخت نگير راستي به چيز خوشگل ازت ياد گرفتم كه تمرين مي كنم و
تو هم منو اين چند روزه خوب آزمايش مي كني . به خودت و خودم قول
دادم كه نه ناشكري كنم نه شكوه فقط و فقط راضي باشم به آن چيزي
كه برام مقدر كردي . پس اگه حرفي شد به دل نگير كه ترك عادت
موجب مرض . تا بچه خوبه ، راه زياده ؛ كمكم كن ! |+| نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 8:23
گناه شد برایم نگاه بر تو کردن
چگونه صبر کنم ، بر این دوباره ماندن
|+| نوشته شده توسط مهناز در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 19:46
سوره حشر یک مرتبه از ابتدای آیه ۲۱ تا انتهای آیه ۲۴ ده مرتبه *** سوره طلاق از انتهای آیه ۲ (و من یتق الله ... ) تا آیه ۳ ( لکل شی قدرا ) چهارده مرتبه |+| نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 13:29
آغوش یار
و هنوز ايستاده اي قدم برداشتن با اين پاهاي لرزان و قلبي كه صداي
تپيدنش را همه مي شنوند ، چه دشوار است ! همه رفته اند و تو در
درگاه خدا ايستاده اي : خداي من چگونه مي توانم با اين چشماني كه
هماره غير تو را مي نگريست به تو نگاه كنم ؟! قدرتي ده تا اين انتظار را
پايان دهم . و مي روي انگار كه نمي روي ، تو را مي برند و حسي غريب و دلنشين
در جانت مي نشيند كه تو را مي گويد : پيش آي زودتر ، زودتر ، زودتر
و كسي در پشت اين ستونها سالهاست كه انتظارت را مي كشد همو
كه دعوتت كرده و تو را به ميهماني خود خوانده ، حالا آنقدر
نزديكي كه صداي ضربان قلب خدا را هم مي شنوي ! و چشمانت همچنان دوخته به زمين تا شايد زمين گره اين عشق را
بگشايد . و مي روي چنان بي خود و بي اختيار كه گويا اوست كه به
سوي تو مي آيد . چه لذتي است در اين انتظار ، در اين قدم برداشتن ،
و چه اضطراب شيريني ! تا بحال بدين گونه اشتياق سراسر وجودت را
فرا نگرفته بود . تنها سنگهاي سفيدند كه اشتياق را از چشمانت مي
چينند و پله هايي كه پايين مي آيي و اينك بايست ، روبروي يك عظمت
بي انتها بايست .
خدا به استقبال تو آمده ببين ! هنوز ايستاده اي ؟؟؟ بي آنكه چشمانت به چشمان خدا بيفتد بي آنكه دستانت در دستان
خدا باشد بي آنكه آغوش گرم خدا را پاسخ دهي ، پيشاني ات را در
برابر اين همه زيبايي به خاك مي مالي و بوسه اي نثار اين همه پاكي
مي كني و هنوز چشمانت را شماتت مي كني كه چرا لياقت ديدن خدا
در تو وجود ندارد ؟! گوش كن خدا تو را مي خواند نه يكبار و نه آهسته
آنقدر زياد و رسا كه سر بلند مي كني و مي بيني !!! و تو با چشماني
خيس اشك و صدايي لرزان كه از عمق وجودت نشات مي گيرد مي
گويي : سلام خدا ، من آمدم !
آغوش گرم خدا بهترين ماوا براي خالي شدن از خود و پر شدن از او !
دستانت را به او نمي سپاري كه او خود در اين حس عاشقانه شريك
شده و دستانت را به محبت مي فشارد و انتظار مي كشد تا دهان
بگشايي و از او چيزي بخواهي . ببين خدا چه كرده ، ضيافتي با شكوه تر از اين !!! چگونه مي تواني چشم در چشم يار طلب غير او كني ؟! كه هر چه
هست در وجود اوست و اينجاست كه عشق شعله مي كشد و او را
مي طلبد .
يا ارحم الراحمين
طمع به قند وصال تو حد ما نبود حوالتم به لب لعل همچو شكر كن |+| نوشته شده توسط مهناز در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 18:7
گفتي بيا ومن در آستانه آمدن سوي تو دلواپس لحظه هاي جدايي
هستم ! گفتي بيا اما نگفتي چرا من ؟! چرا اين دل نا مراد من ! چرا من
چرا من چرا من !!!
بيقرار لحظه خالي شدن از خود هستم . آن لحظه اي كه تمام وجودم
سرشار از تو مي شود و اين من ديگر هيچ مي شود .
محبوب تنهاي من ! نمي دانم روح كوچك من چگونه مي خواهد آن همه
جبروت آن همه عظمت را ببيند،چگونه باور اين لحظه ها را درآغوش مي
گيرد . من توان روبه رو شدن با تو را سالهاست از دست داده ام با
وجود اين همه بي مهري كه نسبت به تو داشته ام باز دعوتم كرده اي
عجيب نيست از من فراموشي و از تو آغوش ؟! باورم نمي شود كه
هنوزهم حاميم باشي .
اما امشب سرشارم از آن لحظه ناب كه سالها گمش كرده بودم تمام
وجودم را سپرده ام به همين يك لحظه . به اين زيباترين حس
عاشقانه .فقط من هستم و تو ... |+| نوشته شده توسط مهناز در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:1
گاهي اوقات بين اين همه آدمهاي جور واجور تنها مي موني وهيچ كس
نيست كه بتوني حرف هاي دلتنگي رو براش باز گو كني . توي اين
لحظات سنگين مي شنوي آواز دلتنگي رو كه ميگه : با گوشه گرفتن درمان نشود غم برخير و به پا كن شوري تو در عالم تو كه عزلت گزيده اي غم دنيا چشيده اي زطبيعت چه ديده اي تو تو كه غمگين نشسته اي زجهان غير گسسته اي به چه مقصد رسيده اي تو و مي موني تنها تنها تنها و همراهي نداري جز يك دل دردمند كه تنها
گناهش انتظار كشيدن و دعوت از سوي توست وتا 21 ارديبهشت چيزي
نمانده و من هنوز نمي دانم در ساعت عاشقي چه هديه اي به ارمغان
بياورم چه بگويم تا شايسته چون تويي باشد كمكم كن . توي اين
لحظات دلتنگي و سكوت كمكم كن تا ياد بگيرم آنچه را كه تو دوست
داري از زبانم بشنوي . |+| نوشته شده توسط مهناز در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 18:42
قسمت هفتم
ببين چگونه گام بر مي دارد ؟! گويا به سوي دلدار خود مي رود، گونه اي
زمزمه مي كند كه گويا قرار است تا ساعتي ديگر چهره معشوق را
ببيند ، پايان انتظار و رسيدن به ساعت موعود . عشق و نياز . رسيدن
به آن لحظه دلخواه و ديدار و در آغوش كشيدن روح فراموش شده
خويش : « باغبان را در گلاب و گل ببين عشق او در واژه ها جان مي دهد
طبع خاموشم سخن پرداز ازوست
عقل ها زانديشه اش ديوانه است ديده ي خلقت همه حيران اوست
پرنده اي شده است با دو پا كه فقط خدا مي داند كه وسعت زمين
چقدر براي قلب بي تابش كوچك است . او اينك فضايي ديگر مي
خواهد ، منزلي ديگر . سفر به آنسوي نا كجاآباد ، هيچستان ، همانجا
كه به هيج بودن خود اعتراف كند ، و بفهمد در زيرباران رحمت حق ، چتر
بر سر گرفتن بي هنري است و پرواز كند به سوي ابديت ، به سوي
كمال مطلق . از خود جدا شود و به او بپيوندد كه وصل بدين گونه با
فراموشي خويش ميسر است . و همچنان مي رود و مي خواند . چه زيبا درختان جنگل ! آنها نيزاز ديدن
نور وجود او سر مست شده و با او همنوا گشته اند ، و درزمزمه هاي
عاشقانه اي كه از اعماق وجودش نشات گرفته شده شريك شده اند.
مثل يك سمفونی كه تنها ساز برتر آن اوست و درختان با برگهاي لطيف
خود موسيقي ديگر اين سمفونی را مي نوازند ، باد هم آن ها را تنها
ننهاده او هم آمده و با آنها همراه شده تا در لذتي شيرين شريك شود.
چه گروهي ! چه هماهنگي ! چه زمزمه اي !
« از شجر آوازها را بشنوي
ماه از ميان توده ابرها سر بر آورده تا شايد بتواند با نور خود به اين همه
زيبايي جلوه اي ديگر ببخشد ، اما خجالت كشيد . نوري را در زمين ديد
كه حسادتش را بر مي انگيخت . او حالا خود تكه اي نور شده ، مهتاب
شده كه درخشش ماه بر او تاثيري ندارد . گويا اصلا ماه وجود ندارد و
اوست كه نور از او ساطع مي شود . او رفت و ماه را با ستاره ها و
حسادتش تنها نهاد ! « در حريم عزت حي و ودود آفتاب و ماه و هستي در سجود يك تجلي عقل را مجنون كند
گه تجلي آتشم بر جان زند
آري آري مي توان موسا شدن
روح مي گويد: اگر چه خاكي ام
راه ، هموارست ، رهرو نيستم
گامها را آرام بر مي دارد . مي داند به انتهاي راه نزديك شده ، ندايي در
قلبش به او هشدار مي دهد كه اين زيبايي واين همه شادي كه از
ديدار نور دراو ايجاد گشته به پايان خواهد رسيد . غمگين و دل شكسته
از اين حقيقت تلخ در دل دعا مي كند : « بارالها ! بال پروازم ببخش عاشق بزم توام ، راهم بده
و حال پشت درب خانه با غمي در دل ايستاده . اشك در چشمانش
موج مي زند، نگاهي به پشت سر مي اندازد ، به آنجا كه نور بود ، ديدار
بود، عشق بود، شوق بود، به آنجا كه لحظاتي پيش با همسفرش هم
پا بود . اما حالا چه ؟ همراهش نيست . حسرت ديدار دوباره نور او را به
سمت جنگل كشاند ، اما چه ديد ؟ تاريكي ، فقط شب بود و درختان
جنگلي كه با نگاههاي وحشيانه خود در تصرف جان او بودند اين بار
لبخندي زد و نترسيد زيرا مي دانست آنان همان همراهان و آشنايان
اويند كه با نور هم خاطره و هم داستانند .چشم ها را بست تا نور را
ببيند اما : « هر زمان آن حالت دلخواه نيست
ميان راه كه به اداره مي رفت ، چشم بر آسمان دوخت . مي خواست
ماه را از ميان اين همه روشنايي ببيند ، به ناگاه چراغهاي كنار خيابان
توجه او را جلب مي كند . چراغها هميشه بودند اما اين بار او بود كه
گونه اي ديگر نگاه مي كرد . مي ديد آنها هوهوكنان ذكر حق را مي
گويند و نور را از خود تابش مي دهند. حالا به هر چه مي نگرد تصويري از
نيايش ظاهر مي شود. گل ، درخت ، پرنده و حتي صورت آدمي !
وقتي مي بيند ، مي داند در پس چهره چه هاست . به راستي اين
نعمات پاداش كدام كاري كه است كه آدمي را به اوج مي رساند.
« ... نزديك است ، ... نزديك است ، ... نزديك است ! » « كه هستي ؟ كجايي ؟ خودت را نشان بده !!! » اما باز مايوس و ندا همچنان تكرار مي كند « ... نزديك است ، ... نزديك
است ، ... نزديك است » در امتداد خيابان مي دود تا شايد نشاني از صاحب صدا بيابد ، پريشان
حال و مضطرب به دنبال كسي كه هرگز نديده است . همانند مجنوني
كه نمي داند به دنبال چيست ، خيابانها و كوچه ها را مي دود و هر چه
پيش مي رود مي فهمد كه دور تر مي گردد . به ناگاه خود را در مكاني
آشنا مي بيند . كمي به خود مي آيد ، آري به اداره رسيده است . نبايد
كسي بويي از اين آشنا ببرد اما اين پريشاني درون كه مدتي است به
سراغش آمده را زير كدام چهره پنهان كند ؟! چه كند با اين تپشهاي هر
روزه براي پيوستن به حق ! چگونه آرام كند اين دل نا ماندگار خويش را ؟
با اين انديشه وارد اداره مي شود كارمنداني را مي بيند كه متعجبانه او
را مي نگرند . پريشاني چنان در صورتش موج مي زند كه همه او را مي
نگرند . در اين احوالات كسي مي گويد : « نيگاش كن ، بازم زده به سرش » . آن يكي مي گويد: « آره مگه يادت نيست ، چند روز پيش چه جوري
لباس پوشيده بود ، موهاشو چه جوري گذاشته بود ، عين لاتهاي سر
گردنه ، تازه حراست هم بهش گير داده بود خودم شنيدم بهش گفتن
برو خدا شفات بده . اين جور آدما رو بايد ادب كرد ، بلكه خدا هدايتش
كنه ! » و اين حرفها ادامه داشت ، اما او به سمت اتاق خود رفت و در دل به
انديشه آنها مي خنديد و زير لب می گفت : « اي مردمان ظاهر بين ! »
احساس پيروزي مي كرد و يا شايد هم ...
به ناگاه به سرعت پلك زدني منقلب شد ، چيزي درون قلبش فرياد مي
كشيد كه دلش را به درد آورده بود . نداي درون او را به نهيب مي خواند
كه : « احساس غرور كردي ، واي بر تو ! به خود بنگر ، مگر تو هماني نبودي
كه در سفر تهران چشمانت به گناه آلوده شدند ؟ مگر تو هماني نبودي
كه نتوانستي فقط براي لحظه اي كوتاه اين وسوسه را در خور سركوب
كني ؟ خود را فراموش كرده اي ، به خودت بيا !!! » گويي تمامي جهان در برابر ديدگانش سياه شده بودند ، چشمانش پر
اشك شده اند . ندا غم دروني اش را زنده كرده ، هميشه همين گونه
است هرگاه غرور به سراغش مي آمد سعي مي كرد با يادآوري اين
خاطره تلخ به خود بقبولاند ، تا دوست راه زيادي باقي است ، آنگاه از
خود مي پرسد كه كيست ؟ و به دنبال چه چيزي است ؟
|+| نوشته شده توسط مهناز در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 11:26
سوره حشر یک مرتبه از ابتدای آیه ۲۱ تا انتهای آیه ۲۴ ده مرتبه *** از انتهای آیه ۲ (و من یتق الله ... ) تا آیه ۳ ( لکل شی قدرا ) چهارده مرتبه
|+| نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 22:40
قسمت ششم
زمزمه مي كند و پيش مي رود، چنان زمزمه اي كه گويي مخاطبي
آشنا در كنار دارد. كم كم آرامش از دست رفته خود را باز مي يابد.
همچنان مي خواند و گام بر مي دارد : بند بگسل ، نغمه زن ، پر باز كن
اين ندا هر شب مرا مستي دهد
هاتفي گويد مرا در بيت بيت
ما قلم را در كفت جان مي دهيم
گر تو را شوري بود، از سوي ماست
ما به جامت شربت جان ريختيم
روشني ها از چراغ عشق ماست
او خودش نبود ، اشكش اشك نبود ، سيلي شده بودند كه از چشمانش
سرازير مي شدند ، اما با آن صداي گرفته ، و بغض در گلو چنان سر
مستانه آواز مي خواند كه گويی ديگر ترسي بر دل ندارد . آرام آرام
چشمها را بست تا اينك آرامش را از درون قلبش احساس كند و
چشمها بسته شدند ، يا نه ! چشمها باز شدند ! ! خداي من ! چه مي بينم ؟
؟! اين چه نوري است ؟ چشمانم بسته اند اما روشنايي از كجاست «
اين نور از کجاست ؟! خداي من تاكنون درختان جنگل را بدين گونه زيبا
نديده بودم ببين! لانه آن فاخته را بر روي شاخه درخت ، گويي پرنده
خوابيده است ! چه تلالويي دارد اين برگها ، هرگز فكر نمي كردم برگها
اين قدر زيبا باشند آنهم در شب ، در تاريكي . چه مي گويم ! تاريكي !
اينجا روز است ، نور است ، خداي من ! چه زيباست » ! چشم گشود ، تاريكي مطلق
درخشان تر و زيباتر از قبل ؟! |