تبليغاتX
زمزمه های عاشقانه


زمزمه های عاشقانه

وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...

 

حسي قشنگ درون قلبم شكل گرفته است،

يك حس آشنا،

چيزي شبيه ديدن يك دوست ، يك راز

من ديوانه رازهاي ناگفته ام

 

يك دنيا زمستان در من مي جوشد

اين عشق بي سر و پا هر سال، زمستان وجودم را فرا مي گيرد

 و گرمم مي كند

من مجذوب اضطرابهاي عاشقانه ام .

 

تجديد هر ساله گناه من

در زمستان است

آه كه چه گرم است زمستان امسال !

و چه شيرين است گناه ديدن تو !!!

 

مرا چه شده؟!

مست شده ام !!!

كه اين چنين بي پروا عاشقي مي كنم ،

دلتنگ مي شوم ،

ببين اي زمستان !

چگونه بعد ۸ سال اختيار از كف داده ام !

 

 


پ.ن :شنيده ام در بهار عاشقي خوش است

چكنم كه مرا در زمستان عاشق كرده اند ...

نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 10:10 توسط مهناز| |

 

سلام  سلام  سلام

چون فردا وقت نت رو ندارم امروز اومدم که بنویسم و بگم :

.

.

.

.

.

 

           تولدم مبارک

 

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 15:36 توسط مهناز| |

 

بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون

 

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا

 

چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم

اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم

 

چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم

 

تو را نفس كشيدم و  به گريه با تو ساختم

چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم

 

تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره

سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره

 

ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام

گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام

 

بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه

 

استاد عبدالجبار کاکایی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 22:51 توسط مهناز| |

 

 

 

حسی غریب در پس اشک های این دختر نهفته است

چیزی شبیه شکوه و یابغض بی صدا ...

 

حالم خوش نیست ، دارم هی دور خودم چرخ می زنم ،هی چرخ می زنم ۰

خسته ام ازین دنیا

ازین دورنگی ها

فقط می خوام که با تو باشم

با خود خود تووووووووووووووووو!!!

دستمو بگیر و راه رو نشونم بده یا بیا درون قلبم .

بیا به این حس گمشده نشونی خونه اتو بده.

دارم توی برزخ بزرگی دستو پا می زنم

الان دیگه وقت آزمون نیست اگه که به دادم نرسی تا همیشه در شک و تردید بسر خواهم برد.

بی رحمی و بی محلی هم اندازه داره ...

آره آره آره ! می خوام تهدید کنم به تو مربوطه !

اگه که راهم نادرسته و تو هیچ نمی گی به تو مربوطه !

خود دانی !!!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 10:44 توسط مهناز| |

 

 

ما نمی گوییم نعمت یا بلا خواهیم و بس

ما رضای دوست را در ابتلا خواهیم و بس

گر رضای دوست ما را در بلا خواهد رسید

ماهمیشه خویشتن رامبتلاخواهیم وبس

هر کسی از تو به قدرخود مرادی خواسته

ما مراد خویش از تو ، تو را خواهیم و بس

 

 

نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 23:31 توسط مهناز| |

 

 

حراج شده ام

میان بازار هرزه ها حراج شده ام

سرم بال پرواز می خواست و قلبم ...

این قلب هرزه گر ، 

وجودم را به تاراج داد .

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 12:26 توسط مهناز| |

 

 

فاصله ها را پیموده ام تا غربت پروانه را باور کنم

باور کنم میان دستان لرزانم گمشده ای دارم ،

گمشده ای به اندازه همه وجودم ،

خودم را درون دستانم گرفته ام

تا شاید یکی بیاید

و مرا ببیند ،

                و بردارد ،

                                      و ببرد ،

به آنسوی دریاها

آنجا که دیگر خودم نباشم

او باشد و

              او باشد و

                                    او باشد .

 

نقطه سر خط .

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 10:22 توسط مهناز| |

اینکه باید همیشه از تو گفت،

برای من مشقی تکراری نیست.

اینکه امشب خواب به چشمانم نمی آید

چیز تازه ای نیست.

 

ساعت از ۳ نیمه شب گذشته

و من در این امواج پرتلاطم قلبم به دنبال

روزنه ای،

                 نقطه ای،

                                   نشانه ای،

 

به دنبال چیز تازه ای هستم.

 

۱۱ / ۱۰ / ۸۸

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 19:51 توسط مهناز| |

 

 

 

"یلدا امسال تنها یک خیال و رویا خواهد بود "

 

برای آنکه باید می آمد و نیامد  ...

 

 

۳۰ / ۹ / ۸۸

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 12:14 توسط مهناز| |

 

 

 

» عجب تمثیلی است این که علی مولود کعبه است «

 یعنی اینکه باطن قبله را در امام پیدا کن .

 

عید غدیر خم مبارک

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 22:20 توسط مهناز| |

 

 

دیدی غزلی سرود...؟

 

عاشق شده بود...!

 

انگار خودش نبود،

 

عاشق شده بود...!

 

افتاد،

 

شکست،

 

زیر باران پوسید...

 

آدم که نگشته بود!

 

عاشق شده بود...!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:5 توسط مهناز| |

 

 

 

یا حمید الفعال ذوالمن الی جمیع خلق بلطفه

 

(۷۷)

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:37 توسط مهناز| |

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،

حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از 

من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی

بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند

 دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار

مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی

 بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به

طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

 تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت

نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید

 چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به

خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام

دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون رادوست داری یا نه؟درآن چیزهای

 زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی

 که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه

انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من

صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای

خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،

بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران

 صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،

دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یکطرفه

داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید

 امروز کمی هم به من وقت بدهی. نمی دانم آیا وقت کردی نوشته را بخوانی؟!

اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم وهنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی ...

 
 
دوست و دوستدارت:خدا
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 15:38 توسط مهناز| |

 

 

مردان حقیقت چو به حق پیوستند

از دام تعلقات دنیا رستند

چشمی به تماشای جهان بگشودند

دیدند که دیدنی ندارد بستند

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:50 توسط مهناز| |

 

دلم می خواهد بدوم تا دوردستها

تا مزارع برنج

تا خانه کوچک مادربزرگ که در میان

شالیزارهای برنج گم شده

دلم برای عزیزی می گیرد 

که امروز برای همیشه رفت

آه که دلم گریه می خواهد

دیوانگی می خواهد

نور می خواهد

پرواز می خواهد

سکوت می خواهد

 

 

* * * * * * * *

 

 محبوبا!

ببخشای بر من اگر ردپای تو را نادیده گرفتم ...

 

   

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 20:16 توسط مهناز| |

 

سودای عاشقانه گفته هایت

عجیب بر دلم نقش می بندد

زمانه با تو هم ساز نیست عزیز من !

وگرنه ،

از دل فارغ و از سر هویدا می گشت

عشق کودکانه ات .

 

رهگذر کوچه های عشوه و ناز و دلبری نیستی

وگرنه میان من و تو ،

بوسه  نداده ای  نبود .

 

تو فقط همزاد تنهای بوسه ها ،

                                          عشق ها

                                                          ناگفته ها

                                                                          واشک هاهستی

 

اینکه تنها در آشیان کوچک خود بنشینی

و رویایی ببافی به اندازه همه دنیای من !

 

دلم برای غم قلبت به خود می پیچد

دلم به حال خاطر ناخوشت گریه می کند

دلم برای غصه هایت می سوزد

دلم برای دلتنگی هایت می گیرد 

 

                                                 دوستت دارم بهترین من!

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:21 توسط مهناز| |

 

 

خواب بودم سخن عشق تو بیدارم کرد   

مست بودم تشر مهر تو هشیارم کرد

یک زمان سر به هوا بودم و از دل غافل

تا کمند غم عشق تو گرفتارم کرد

من چه بودم همه جا ذره دور از نظری

مهر صاحب نظران منشا گفتارم کرد

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 9:14 توسط مهناز| |

 

به من مومن نگو وقتی که حتی

واسه یه لحظه هم عاشق نبودم

به من که این همه از رستگاری

فقط دم می زدم عاشق نبودم

یه عمری از دلم ترسی نداشتم

دم آخر منو دیوونه کرده

حالا می ترسم این دیوونه حالی

یه روز از من جدا شه بر نگرده

چه آسون اشک معصوم تو یک شب

چکید و دامن دینم رو تر کرد

غبار عادت و از قلب من شست

نمی دونم چطور شد ،اما اثر کرد

همه دارو ندارم مال چشمات

اگه پشتش بهشتی باشه یا نه

اگه دنیای من پیش از قیامت

داره با چشم تو می پاشه یا نه

به من مومن نگو وقتی که حتی

واسه یه لحظه هم عاشق نبودم ...

 

دکترافشین یدالهی

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 9:33 توسط مهناز| |

 

 

یک سنگ ، مقابل دلم استاده ست

فریاد شکستن مرا سر داده ست

 

من شادم از اینکه حداقل سنگی

در بی کسی ام به یاد من افتاده ست

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 17:59 توسط مهناز| |

 

 

مولا ! دل من گرفته از مرداب

مهتاب، اسیر لشکر شب تاب است

 

دیری است که ارتباط مردم با هم

بسیار شبیه ماهی و قلاده است

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 9:32 توسط مهناز| |

 

در محضر نور :

 

ما مثل طايفه و گروهى هستيم كه رييس خود را حبس نموده است و در بلايا، خود تصميم جنگ و يا

 صلح را اتّخاذ مى كند! خودمان كرده ايم و اجازه نمى دهيم بيايد قضايا را حلّ كند، با اين كه مى دانيم

 اگر بيايد مى تواند مشكلات را حلّ كند، ولى باز او را محبوس كرده ايم! 

بنابراين، اگر ميليون ها نفر هم با او موافق باشند، او مثل شخص وحيد و تنها است كه هيچ ناصر و

 مُعين و يار و ياورى ندارد! زيرا ما در بيدارى درست به وظيفه ى خود عمل نمى كنيم، با اين حال منتظر

 هستيم كه بيدار شويم و تهجّد به جا آوريم. اگر توفيق شامل حال انسان گردد، از خواب بيدار مى شود

 و مشغول تهجّد مى گردد؛ ولى اگر توفيق نباشد، چنان چه بيدار هم بشود، از آن ها بهره نمى برد.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:17 توسط مهناز| |

 

سلام ،

می دانم پشت واژه ها پنهان شده ای ،

می دانم مدتهاست که سکوت را نمی شکنی

اما من حق دارم

یک سلام ساده از تو نصیبم بشود.

تو همزاد من !

یک ترانه دلنشین از بودن بخوان ،

من مست عاشقانه های تو هستم

 به خدا واژه ها بیمار می شوند وقتی سکوت می کنی۱

 

عطر خیال تو دست از سرم بر نمی دارد

من که این همه غمگین نبوده ام

پس چیزی بگو !

هی همزاد بی قرار من !

از نور ، ستاره ، خورشید ،

از ارغوان ، آفتاب

سکوت

                سکوت

                                   سکوت

یعنی چه ؟!

نگاهت می کنم خاموشی !

در اغوش می گیرمت سردی !

چشمانت ...!

چشمانت مضمون گریه های شبانه است.

تو را چه شده ؟!

صبح زیبای بهار هم برایت ترانه باران می شود ،

هی می باری

                               هی می باری

                                                                      هی می باری

ساده بگو !

دلت نمی خواهد به خانه باز گردی ؟!

مرهم گفتگوهای من !

اینجا تمام دارایی من

بوسه های نداده و عشق بی نشان توست

من از خواندن ترانه ای بی نام تو وحشت دارم .

من از راز بی حضور تو وحشت دارم .

حالا دیگر می دانم ،

سکوت واژه هایت

پراز بغض و اشک و آه است.

 

روزی بر ساحل دریا ،

بوسه نثار گناهی خواهد شد که

بهانه ای جز سلام نداشت .

پس سلام تنها همزاد گناه من ،

عشق!!! 

 

 


 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 13:35 توسط مهناز| |

 

آهنگ زندگی هنوز می نوازد

اما آنچه که در گوش من نجواگر است

تنها یک چیز است،

و آن تنهایی.

امتداد همه این ساعات پر از اضطراب و حزن انگیز

فقط تنهایی است که پایانی ندارد.

ساده بگویم :

دیگر ازین همه لحظات بدون شور خسته شده ام.

آهنگ دیگری می خواهم

روح دیگری

حرف دیگری

...

گناه تازه می خواهم.

اگر چه میان من تا آنسوی دیوار ها فاصله ای بیش نیست

اما تبر زین کو تا دیوار ها را بشکافم ؟!

چه می گویم؟!

من خسته ام !

دم از تبرزین زدن شوخی است!!!

 من خسته ام !

از تو که حتی در سخرگاهان نیز نمی بینی ام

دیوارها همه بهانه اند

تو نمی خوانی ام ،

تو نمی خواهی ام ،

بدرود تا ...

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:0 توسط مهناز| |

 

برای رسیدن ، چه راهی بریدم

در آغاز رفتن ، به پایان رسیدم

به آیین دل  سر سپردم دمادم

که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم

به هر کس که دل باختم ، داغ دیدم

به هر جا که گل کاشتم ، خار چیدم

من از خیر این ناخدایان گذشتم

خدایی برای خودم آفریدم

به چشم بد مردمان عین خوبی است

که من هر چه دیدم ، ز چشم تو دیدم

دهانم شد از بوی نام تو لبریز

به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم

 

                                                                                قیصرامین پور

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:13 توسط مهناز| |

بازهم سلام
سلام به تو که آرامش را در پناه آغوش تو یافتم

میدانم...
میدانم که دیگر دیر است!
خوب من
کاش میتوانستم اشکهایم را به تو نشان دهم
کاش میتوانستم،دل شکسته ام را به تو نشان دهم

نازنینم...
یادت می آید؟
آن لحظه ای را که گفتم...
دوستت دارم!

وتو چیزی نگفتی جز یک دنیا حرف که در پس سکوتت قلبم رنجورم را آرامش میداد.

هنوز عزیز دلم گفتن هایت را فراموش نکرده ام
هنوز درد دلهایت را فراموش نکرده ام

آخر بدون تو دیگر به کدامین درگاه نیاز آورم؟!
خوب من...

هنوز فراموشت نکرده ام

هنوز فراموشت نکرده ام!

                                                                                      

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 3:18 توسط مهناز| |

اگر که نمی خواهی عزیزت بشوم حرفی نیست

اگر که نمی خواهی نگاهم بکنی زور که نیست

اما ،

ستاره ها می دانند ،

وآسمان ،

وهمه کهکشانهای بالای سرم

که تو یک روز به دلم سر می زنی

و قفل خانه تنهایی ام را می شکنی !

 

از دور تو را دیدم

و تو نیز ،

و همه مردم شهر دیدند که خود را به بیراهی زدی

و همین بهانه کافی بود تا برای همیشه از تو دل بکنم

اما حیف که این دل دیوانه اسیرت شده

 

از سرم نمی رود هوای تو

و بوی خوش خانه ات 

دلم برای بیقراریهایم تنگ شده ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 16:44 توسط مهناز| |

 

آسمان مرا که می بینی ،لحظه ای صاف و گاه بارانی

مطمئنم که روزگار مرا ، بهتر از هر کسی تو می دانی

امشب از خانه می زنم بیرون ، وقت خوبی برای هم دردیست

باید امشب ببینمت آقا ، پشت این برج های سیمانی

گل شب بوی خانه مان فهمید ، بوی خوب تو را همین اطراف

لابد امشب در این حوالی ها ، در همین کوچه و خیابانی

حتما از راه دور می آیی ، خستگی روی شانه ات مانده

خانه ی من همین حوالی هاست ، لطفه آفا نگو نمی مانی

قاصدک گفته است هر جمعه ، مسجد جمکران که می آیی

می نشینی به گوشه ای تنها ، با دلی صاف ندبه می خوانی

آخرین بیت این غزل باید ، بنویسم : <<خدانگهدارت>>

کاش روزی به دستتان برسد ، این غزلواره های عرفانی

 

                                                                                    هاشمی

 

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 18:7 توسط مهناز| |

عشق و مرگ... 

...چشمان عشق سرشار از اشکی بود که
سرازیر شدنش آرزویی بود دیرینه برای قلب خسته ی عشق
تنها به گوشه ای می نگریست وانتظار تلخی وجودش را فرا گرفته بود.

اطرافش را هاله ای سیاه و پرنیرنگ گرفته بود و عشق
در جستجوی پرتوی کوچکو ناچیز از نوری بود که روزنه ای برای دیدنش یافت نمی شد.

از دور درختی پیدا بود،خشک و بی جان،که پیرمرد تکیده و ژنده پوشی در زیر سایه ی بی جانش آرمیده بود.

عشق از میان آن همه خنده های دل فریب راهی را پیدا کرد و بسوی پیرمرد رفت
نزدیک شد،چشمانش گویی حکایتی داشت از دردی نهان که سو را از دیده اش گرفته بود.

عشق سلامی گفت!
پیرمرد پیکر رنجورش را بر روی خاک تکانی داد و به آرامی سلامش را پاسخ گفت

عشق نامش را پرسید!
پیرمرد به آرامی پاسخ داد:مرگ هستم،آری نامم مرگ است!!!
عشق گویی رنگ باخت و رعب عجیبی دلش را فرا گرفت.

عشق به مرگ گفت:آیا آنجا را میبینی؟آنان همه دوستان منند!
مرگ پاسخ گفت:آن هاله ی سیاهی را میگویی!؟
عشق پاسخ بداد:آری

لبخندی زهرآگین لبان مرگ را جنبشی داد که تلخیش وجود عشق را نیز در بر گرفته بود
دیگر تحمل ماندن نداشت!!!

عشق باردیگر از مرگ پرسید:
ای مرگ،چگونه است که من در نزد مردم انقدرشیرین هستم و تو انقدر تلخ؟
مرگ پاسخ بگفت:
بخاطر دروغ هایی که در تو هست و حقیقتی که در من!!!

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:37 توسط مهناز| |

 

اگه عمرم یه نفس بود

واس دیدار تو بس بود

آخه عاشق تو بودم،نبودم ؟

اگه دیر به تو رسیدم

آگه آخرش بریدم

ولی آرزومو دیدم،ندیدم؟

از خدا چیزی نخواستم جز یه عشق یادگاری

پیشکش تو که یه روزی بتونی تنهام بزاری

از تو هم چیزی نخواستم که به فکر من نباشی

می دونی دلم نیومد پای عشق من فدا شی

اگه قسمتم نبودی ولی فرصتم که دادی

این دو روز آخر عمری با تو باشم

وقتی این شعرو می خونی

که تو دنیای تو نیستم

از خدام بوده که با تو آشنا شم

 

                                                                     ...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:27 توسط مهناز| |

 

چقدر بغض و کینه از تو در دلم بود

چقدر گله از بی محلی تو داشتم

چقدر بودن و ندیدن تو ،

چقدر فراموشی و غفلت ،

                                            غفلت ،

                                                               غفلت.

به یکباره ،

دنیای پوشالی ام را بر آشفتی

آه ،

زازله ای عجیب در درونم بر پاست

باورم نمی شود ،

این خود تویی ،

تویی که مرا می بینی ؟!

 

اما چه سود که من جز اسک ندامت و رسوایی دل

چیزی به ارمغان نیاورده ام

از تو چه می خواستم و تو چه نیکو به من دادی !!!

هدیه ات آنقدر بزرگ است که باید درونم را بشکنی

نا لایق دیدنش شوم .

چه لذتی دارد این شکستن ،

و دوباره متولد شدن

من دوباره متولد شده ام ،

من بهاری تازه می خواهم ،

                                             هوایی تازه ،

                                                                        عشقی تازه

 

                                     من متولد شده ام ...

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 12:7 توسط مهناز| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ