زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
بابا دست مریزار . عجب کاری با ما کردی . نگفتم که دیگه این جوری دربدرم کنی . باشه همینشم هستیم تا آخر. خدایی مثل تو پیدا نمیشه . اما خودمونیم، وای به روزی برسه که نخوای جواب بدی. اینو که دارم میگم من کشیدم . فکر نکنی حرف مفته نه جانم نه . تو اگه یادت بره این جانب که یادش نمی ره . وای که چه کردی با من . می بینی که پوست کلفت شدم و در بست خودم گذاشتم در اختیارت . حالا تو هم بی معرفتی نکن و بیا یه دلجویی ازمن کن . آخه خدایی گفتن بابا نا سلامتی ما یه موقع با هم صفا می کردیم. دیگه می ترسم ازت هدیه بخوام. چه هدیه ای بهم دادی . بابا دست درد نکنه . هدیه هات هم مثل خودتن. از جنس خودت . شایدم واس همینه که خرابتم . واس این که تو مرام کم نمی آری . باشه هر جور راحتی ، هر وقت خواستی به من سر بزن . اگه قابل دونستی بیا ! یه دلی دارم که می خوام دریاش کنی . فقط وفقط کار خودته نه کس دیگه . زودتر بیا. چون داره سیاهی می گیردش . می ترسم اون روز دیر بشه . نمی دونم چه جوری میای اما بیا . تنها بیا خیلی باهات حرف دارم ! تنها بیا خیلی باهات حرف دارم ! دوست نا بینای خویش را دیدم که تنها در سایه معبد نشسته است ، دوستم به من گفت : میای پشت پنجره نگاه می کنی در می زنی ؟ دلت برام می سوزه . حالا که مردم میای ببینی باهات چه جوری تامیکنم؟! باشه ما که حرفی نداریم یعنی از اول غلط بود که حرف میزدم . من و تو !!! این همه فاصله (( به قول بعضی ها فاصله طبقاتی )) اگه می دیدی باهات حرف می زدم تنها بودم دوست داشتم با من حرف بزنی . اونقدر با من حر ف نزدی تا من از تنهایی دراومدم . نه ، وای نه ، تو منو از تنهایی در آوردی . اما خدایی من چی می خواستم تو چی دادی . شکر ، ما که همین جوری خاک زیر پاتیم . اما حالا که مردم دیگه هیچ چیزی غیر تو نمی خوام . آخه بی معرفت این همه سال منو دنبال نخود سیاه فرستاده بودی که چی بشه . این رسمشه !!! ؟ دیگه فریبتو نمی خورم این دفعه اومدم تا زندم نکنی دست بردار هم نیستم . تو که منو خوب می شناسی . << منتظر هدیه ات می مونم >> یا علی باید امشب بروم باید امشب چمدانی را که به اندازه تنهایی من جا دارد بردارم وبه سمتی بروم که درختان حما سی پیداست رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .... همه چیز با یک نگاه آغاز می گردد و من در این آشفته بازار دنبال نگاه می گردم. نگاهی که تا ابد در وجودم جاری باشد . انگار دارم می نویسم . بعد این همه سکوت و بی خیالی ، بعد این همه ساعتهای پوشالی (( نمی دونم شایدم تو خالی )) ، بعد این همه مرده گی (( نه زندگی )) ، نگاهت را به من باز گردانیدی و من در این حال خوش و ناخوشی بین بودن و نبودن ، حرف زدن و شکوه نکردن نه نه مگر می شود شکوه نکرد !!! من عادت کرده ام با تو اینگونه حرف بزنم مگر یادت نیست ؟؟؟ آه از این شک و تردیدی که میان من و توست که آیا تو همانی ؟! همانی که مهربان شده است !!! سراپا اگر زرد و پژمرده ايم ولي دل به پاييز نسپرده ايم چو گلدان خالي، لب پنجره پر از خاطرات ترك خورده ايم اگر داغ دل بود، ما ديده ايم اگر خون دل بود، ما خورده ايم اگر دل دليل است، آورده ايم اگر داغ شرط است، ما برده ايم اگر دشنه دشمنان، گردنيم! اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟! گواهي بخواهيد، اينك گواه: همين زخمهايي كه نشمرده ايم! دلي سربلند و سري سر به زير از اين دست، عمري به سر برده ايم قیصر امین پور تاهمسفرم عشق است در جاده تنهايي از دست نخواهم داد دامان شكيبايي تا من به تو دل دادم افسانه شده يادم چون حافظ و مولانا در رندي و شيدايي از عشق تو سهم من ،همواره همين بوده است رسوايي و حيراني ، حيراني و رسوايي تو آتش و من دودم ،دريا تو و من رودم هرچند محال اما ، چيزي است تماشايي چندي است كه پيوندي است پيوند خوشايندي است بين تو و آيينه ،آيينه و زيبايي من دستم و تو بخشش ، تو هديه و تو خواهش من زين سو و تو زان سو ،مي آيم و مي آيي با گردش چشمانت افتاده به ميدانت انبوه شهيدانت ،تا باز چه فرمايي بي ساحل آغوشت آغوش سحرپوشت چندي است كه طوفاني است ،اين ديده دريايي سهیل محمودی
دیری است که دل آن دل دلتنگ شدن ها بی دغدغه تن داده به این سنگ شدن ها آه ای نفس از نفس افتاده ، كجا رفت در نای نی افتادن و آهنگ شدن ها کو ذوق چکیدن زسر انگشت جنون کو ؟ جاری به رگ سوخته چنگ شدن ها زین رفتن کاهل چه تمنای فتوحی تیمور نخواهی شد از این لنگ شدن ها پای طلبم بود و به منزل نرسیدم من ماندم و فرسوده فرسنگ شدن ها ساعد باقری هنوز هم که هنوز است نیست تا باشد هنوز هیچ کسی آنقدر نسوخته است که غربتت را یک بیت آشنا باشد تو شعر خویشتنی شعر بی سرانجامی که انتهایش موقوف ابتدا باشد کدام دیده به جز دیده هات پر زده است به آن کجا که خدا باشد و کجا باشد شگفت نیست برایم اگر حلول کند خدا به صورت شعرت اگر خدا باشد غزل غزل همه دفترت غرامت شد که جای هر چه من و تو ضمیر ما باشد نشسته صندلی ات روی پلکان ابد برای اینکه تو را تا همیشه جا باشد برایتان چه بگویم زیاده حضرت عشق که در خور نفس قدسی شما باشد ابراهیم اسماعیلی بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است بی وفا نگار من می کند بکار من خنده های زیر لب عشوه های پنهانی صبر بسیار بباید که شود چاره مگر غم محشر نبود مدعی کوی تو را زآنکه فریاد رسی چون تو کند نیم نظر روز و شب در حرم عشق نیایش کردم دیده را از همه بستم که شود از تو خبر حاصل عمر به جز حسرت ایام نشد با همه سعی و مرارت همه ام رفت هدر من از اول نبدم رند و خراباتی و مست چشم شوخ تو مرا برد به این سیر و سفر بوسه بر ساغر لبهای تو ارزانی شد آن زمان کز نفس گرم تو رفت عقل از سر حال از بخت پریشان گله بسیار مکن چاره سازد زکرم آنچه نکرد آه سحر احمد مسعود از زمان کودکی به من گفته بودند ، شهری است که مردمتنش در آنجا هماهنگ با آموزه های کتاب می زیند . با خود گفتم : (( خواهم کوشید که به آن شهر روم تا از خجستگی برتری که در آن است ، بهره مند شوم )) . اما آن شهر بس دور بود و من برای سفر ره توشه ای کامل اندوختم و پس از چهل روز راه به آستانه اش رسیدم و روز بعد وارد آن شهر شدم و تمامی شهروندانش را یک چشم و دست بریده دیدم ، در شگفت شدم و با خود گفتم : (( آیا تمامی کسانی که در این شهر پاک می زیند می باید یک چشم و بریده دست باشند ! )) . آنگاه دیدم که مردمان شگفت زده تر از من ، در من می نگرند ، چرا که آنان نیز از دو چشمان و دو دست من در حیرت بودند . با همدیگر سخن می گفتند که از آنان پرسیدم : (( آیا همین است آن شهر پاک که مردم ، همگی در آنجا بر اساس آموزه های کتاب می زیند ؟ )) گفتند : (( همین شهر است . )) گفتم : (( شما را چه شده است ، چشمان راستتان کجا رفته است ؟ به راستی دستان راستتان هم ؟ )) آن مردمان به حال من گریستند و به نادانی ام دل سوزاندند و گفتند : (( بیا و بنگر .)) یکی از آنان که به من نزدیکتر بود ، مرا به درون معبدی رهنمون شد که آن را در میانه شهر ساخته بودند . آنگاه که به معبد درآمدم ، در بالای آنجا انبانی از چشمان و دستان فرسوده و پوسیده دیدم . به آنان گفتم : (( دیگر دارم دیوانه می شوم و شگفتی سراسر وجودم را گرفته است – شما را به خدایتان سوگند می دهم ، با من بگویید ، کدامین جنگاور خونریزی بود که بر جمع شما زد و فرمان داد که دستتان را ببرند و چشمانتان را از حدقه برکنند ؟ )) همگی به تلخی از ناآگاهی من شگفت زده شدند و یکی از پیرانشان نزدیک من آمد و گفت : (( فرزندم ، ما خود ، با خویشتن چنین کرده ایم ، زیرا خداوند ما را بر شری که در ما راه یافته بود ، چیره گرداند و ما جرثومه پلید آن را از ریشه برکندیم . )) آنگاه مرا به قربانگاه بلندی برد و مردم همگی به دنبال ما می آمدند . آنجا بود که با انگشتان خویش به آیه ای نگاشته بر قربانگاه اشارتی کرد و از من خواست که آن را بخوانم و من نیز خواندم : (( اگر چشم راستت ، در دل تو تردیدی راه می دهد ، آن را بر کن و از خود دور دار . تو را آن بهنر که یکی از هموندهای تن خویش را نابود کنی ، تا مباد که آن عضو تمامی تن تو را به دوزخ اندازد . اگر دست راست تو به دلت تردیدی می افکند ، آن را ببر و از خویشتن دور بینداز . چرا که تو را بهتر که یکی از اعضای بدنت را نابود سازی ، تا مباد که سراسر وجودت را به دوزخ برد . )) آنگاه بود که رازشان را دانستم و روی به آنان کردم و بانگ زدم : (( آیا در میان شما مرد یا زنی نیست که دو چشم یا دو دست داشته باشد ؟ )) . در پاسخ گفتند : (( نه ! کسی از ما نیست که چنین باشد ، مگر کودکانی که هنوز به سن رشد خویش نرسیده اند ، تا کتاب بخوانند و به آموزه هایش عمل کنند . )) وقتی از آن معبد بیرون آمدیم ، هر چه شتابانتر از آن شهر خجسته گریختم ، چرا که من به سن رشد رسیده بودم و می توانستم گتاب بخوانم ! ! ! باز رویا ، وحشت ، باز گریه خاموشم چون ستاره ای که نور را در خود گم کرده است . بگذار این بار فقط همین یکباربا تو بگویم . با تو بگویم تا این دل ناآرامم قرار گیرد. ای خدا ! بگو تو بگو با کدامین نام بخوانمت که خودت جوابم دهی بدون هیچ واسطه ای . من باشم و تو باشی حرفهای نگفته در دلم . یعنی آن روز خواهد آمد ... آن نه عشق است که بتوان برغمخوارش برد یا توان طبل زنان بر سر بازارش برد عشق می خواهم از آنسان که رهایی باشد هم از آن عشق که منصور ، سردارش برد عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت نه که گویند خسی بود که جوبارش برد دلت ایثار کن آنسان که حقی با حقدار نه که کالاش کنی ، گویی طرارش برد شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی عشق بازاری ما رونق بازارش برد عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ که به عمری نتوان دست در آثارش برد ........ جوابم داد : کای زیرک ، بگاهت نیز هم دیدم بگفتم ای پسندیده ، چی دیدی ، گیر نادیده بگفت او : ناپسندت را به لطف خود پسندیدم بگفتم گر چه شد تقصیر دل ، هرگز نگردیده ست بگفت : آنرا هم از من دان ، که من از دل نگردیدم بگفتم : هجر خونم خورد ، بشنو آه مهجوران بگفت : آن دام لطف ماست کاندر پات پیچیدم چو یوسف کابن یامین را به مکر از دشمنان بستد ترا هم متهم کردند و من پیمانه دزدیم بگفتم روز بیگاهست و بس ره دور ، گفتا : رو به من بنگر ، به ره منگر ، که من ره را نور دیدم بگاه و بیگه عالم ، چه باشد پیش این قدرت ؟ که من اسرار پنهان را برین اسباب نبریدم اگر عقل خلایق را همه بر همدگر بندی نیابد سر لطف ما مگر آن جان که بگزیدم مولانا می کَنم الفبا را، روی لوحه ی سنگی واو مثل ویرانی، دال مثل دلتنگی بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود مثل تاب بیتابی مثل رنگ بیرنگی از شبت نخواهد کاست، تندری که می غرّد سر بدزد هان! هشدار! تیغ می کشد زنگی امن و عیش لرزانم نذر سنگ و پرتابی ست مثل شمع قربانی در حفاظ مردنگی هر چه تیز تک باشی، از عریضه ی نطعت دورتر نخواهی رفت مثل اسب شطرنگی قافله است و توفان ها خسته در بیابان ها در شبی که خاموش است کوکب شباهنگی در مداری از باطل ، بی وصول و بی حاصل گرد خویش می چرخند راه های فرسنگی مثل غول زندانی تا رها شویم از خُم کی شکسته خواهد شد این طلسم نیرنگی؟ صبح را کجا کشتند کاین پرنده باز امروز چون غُراب می خواند با گلوی تورنگی لاشه های خون آلود روی دار می پوسند چه زود رفتی ؟ بی آنکه بدانم کی آمدی ! آن روز که آمدی می گفتم وقت بسیار است ، تا سی روز دیگر وقت بسیار است . اما افسوس که غریبانه رفتی ... به یاد غروب و سحرت ... روبرویم تو نشسته ای ... در ربنا که نام تو تکرار می کنم من بر حضور غیبی ات اصرار می کنم در پای سفره نگهم میهمان تویی من با گناه عشق تو افطار می کنم من آدم بهشتی ام اما به خاطرت میراث آسمانی ام انکار می کنم از بال ابروان تو تا بیکرانه ها پرواز تا دو نرگس بیمار می کنم باز آمده است وقت اذان جات خالی است دردی دوباره در دل خونبار می کنم ای بهترین حدیث رهایی زخویشتن خود را نثار لحظه ی دیدار می کنم بگذار پیش و پس شود سوز عید فطر من با هلال زلف تو افطار می کنم وحید ضیائی با همه گرسنگی قافیه بازیم هنوز ساربان رفته و در فکر جحازیم هنوز بت پرستیم ولی رو به حجازیم هنوز عمر آخر شد و در سوز و گدازیم هنوز سنگسار شب تاریک و درازیم هنوز شبیه خواران ستم پیشه وفا بشکستند رهزنان دل و دین ، دست حقیقت بستند گر نه بر شیوه حق ، از ره نا حق رستند بلبلان ، همره مرغان مهاجر رفتند ما بر آنیم که با خار بسازیم هنوز عاشقان قبض شده ، مشخ شده ، دلسردند سربدارند که در طعنه ی هر نامردند حجله آراسته از خنجر و خون و دردند نوعروسان به دونان عشوه به دونان کردند چشم بد دور که دلبسته نازیم هنوز رفت تاراج دل انکه محبت اندوخت چشم در چشم چنین مردم بی ایمان دوخت گرگ ما گله دری از سگ چوپان آموخت برق غیرت دل شمع و پر پروانه بسوخت چشم بستیم که در رازو نیازیم هنوز سنگدل بد گهران بی هنران هم دردند نو گلان سیلی سختی ز زمستان خوردند پریان دشنه به دل در تب دریا سوختند رهزنان آینه از خانه ی ایمان بردند خوشدلانیم که مشغول نمازیم هنوز مستی از چشم جدایی نکند پس چه کند ؟ عاشق از خویش رهایی نکند پس چه کند ؟ اشک در چشم خدایی نکند پس چه کند ؟ کرکس از میل همایی نکند پس چه کند ؟ ما که از کاه خسان کوه بسازیم هنوز نازنین شیوه به جز شیوه ی چشمان تو نیست غزلی جز غزل عشق به دیوان تو نیست رقم مهر و وفا بر سر پیمان تو نیست درد این غم بتر از غصه ی هجران تو نیست عاشقانیم ... بسوزیم و بسازیم هنوز وحید ضیائی زخمی ام - زخمی سراپا می شناسیدم؟ با شما طی کرده ام راه درازی را خسته هستم - خسته آیا می شناسیدم؟ راه ششصدساله ای از " حافظ " تا غزل های شماها ، می شناسیدم؟ این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است من همان خورشیدم اما ، می شناسیدم؟ پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر اینک این افتاده از پا ، می شناسیدم؟ می شناسد چشم هایم چهره هاتان را این چنین بیگانه از من رو مگردانید در مبندیدم به حاشا ، می شناسیدم! من همان دریایتان ای رهروان عشق رودهای رو به دریا! می شناسیدم اصل من بودم ، بهانه بود و فرعی بود عشق " قیس " حسن " لیلا " می شناسیدم مسخ کرده چهره ام را گرچه این ایام با همین دیوار حتی می شناسیدم من همانم مهربان سالهای دور رفته ام از یادتان ؟ یا می شناسیدم؟ حسین منزوی می روم از کویش اما تاب تنهاییم نیست گر شکیبایی تو ای دل ، من شکیباییم نیست همچو نی از بند بندم ، ناله می آید برون فاش گویم دور از آن لب ، تاب تنهاییم نیست زلف خود را باز جو ، در سینه من نیست دل روزگاری شد ، خبر زین مرغ هر جاییم نیست یک نظر دیدیم رویش را و از خود رفته ایم فرصتی تا بار دیگر ما به خود آییم نیست من تنی رنجور و بار هجر سنگین است و سخت رحمی ای نا مهربان ، بالله تواناییم نیست چون حبابی دیده بگشودیم و در دریا شدیم هر چه هست از اوست ، حرفی از من و ماییم نیست من نه جغدم تا به هر ویرانه ای ماوا کنم طوطی ام بیدار از آن ، ذوق شکر خاییم نیست محمد حسین بیدار
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |





