زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
يه مدتي هستش دلم گرفته . خيلي هم گرفته ام اصلا حال گريه ندارم . دلم مي خواد برم تو تنهايي خودم و با خودم باشم . امروز داشتم وبلاگ بعضي از بچه هايي رو كه قلمشون برام خيلي جالب هست و مي خوندم تا اينكه رسيدم به " يكي مثل من " قشنگ نوشته بود . واقعا لذت بردم . و افسوس خوردم به خودم كه چرا ذوق نوشتن از من گرفته شده . چرا حس نوستن رو از دست دادم ؟! چرا دلم با من راه نمي آد ؟! هر بار مي خوام بنويسيم بي اختيار اين سه كلمه رو مي نويسم و ديگه هيچي : خسته ام خسته ام خسته ... اما حذفش مي كنم . ميگم چقدر خستگي ! چرا اين بازي تموم نميشه ؟! از بس دور خودم مي چرخم دارم سر گيجه مي گيرم . يه مدتي بود حرفام و راحت مي زدم . گريه مي كردم اشك مي ريختم .اما حالا ... اما حالا نمي تونم با خودم هم راحت باشم .
كليك كنيد تا زخوبی دل ز من بربودهای کمترک بر جان من بخشودهای تا مرا بر خویش عاشق کردهای روی خوب خود به من ننمودهای بر من مسکین نمیبخشی، مگر نالههای زار من نشنودهای؟ از وفا و دوستی کم کردهای در جفا و دشمنی افزودهای کی خبر باشد تو را از حال من؟ من چنین در رنج و تو آسودهای کاشکی دانستمی باری که تو هیچ با من یک نفس خوش بودهای؟ تا در خود بر عراقی بستهای صد در از محنت برو بگشودهای کاشکی دانستمی باری که تو با عراقی یک نفس خوش بودهای؟ عراقی امروز تو را به خوبی نسبت به ماه کردم تو خوبتر زماهی ، من اشتباه کردم دوشینه پیش رویت آیینه را نهادم روز سپید خود را آخر سیاه کردم هر صبح یاد رویت تا شامگه نمودم هر شام فکر مویت تا صبحگاه کردم تو آنچه دوش کردی از نوک غمزه کردی من هرچه کردم امشب ، از تیر آه کردم صد گوشمال دیدم تا یک سخن شنیدم صد ره به خون تپیدم تا یک نگاه کردم چون خواجه روز محشر جرم مرا ببخشد؟ کز وعده عطایش عمری گناه کردم فروغی بسطامی وقتي يه نظر به آب مي كني حيفت مي آد كه به همين سادگي ازش بگذري . اصلا حالا تو اين ماه آب يه چيزه ديگه است . راستي خجالتت نمي گيره همين طوري آب بخوري . طاقت ماها كمه حالا چرا ما ها خودمو مي گم . طاقتم كمه چه در تشنگي و چه در همه چيز ... اصلا يه آدم نا صبور و عجولي مثل من كه ديگه امتحان و آزمايش نداره . منو چه به آب و تشنگي و غربت ... اگه تو صحراي كربلا بودم معلوم نبود با چي به جنگ آقا مي رفتم !!! وقتي دلم پر ميزنه تو صحن بين الحرمين گل مي كنه روي لبم يا كاشف الكرب حسين بچه شير ، شير خدا با تو حسين غم نداره كه زور و بازوي تو رو يلي تو عالم نداره دل مقدست آقا در تب و تاب زينبه وقتي كه زانو ميزني پاهات ركاب زينبه تيغت كه جاي خود داره چه مي كنه برق نگات وقتي كه يا علي مي گي زمين مي لرزه زير پات وقتي به ميدون ميزني جلوه رزم حيدري پهلوونه پهلوونا ار همه يلا سري از بچگي تا به حالا گل مي كني روي لبم
پشت وپناه عالمي اي تك سوار علقمه دست علم گيرت مي شه دار الشفاي فاطمه يادم مياد بچه گيام يه قاب عكس تو خونه بود محبت قاب عكس دلم از دلم ربوده بود ماه منير كربلاست به گلعذاري حيدره كنج لبش خال سياست كه يادگاري حيدره برق نگاش عدوكش به ذوالفقاري حيدره ضربه شمشيرش مث ضربه كاري حيدره اين بيرق علمداره هنوز رو زمين نيفتاده آب آور لاله زاره هنوز رو زمين نيفتاده اميد و آمال سكينه هنوز رو زمين نيفتاده مشك عموي بي قرينه هنوز رو زمين نيفتاده دل خوشي اهل حرم كنار خيمه زينبه تبسمش تو اوج غم بهار خيمه زينبه دور حسين مي گرده و مدار خيمه زينبه صداي پاش تو هر قدم قرار خيمه زينبه عباس نشسته رو زين هنوز رو زمين نيفتاده دست يل ام بنين هنوز رو زمين نيفتاده عموي زيباي رقيه هنوز رو زمين نيفتاده گوشواره هاي رقيه هنوز رو زمين نيفتاده ادر كني كه برادر نقش زمينم فرزند زهرا و ام بنينم پاره پاره شد پيكر تو ورق ورق دفتر تو به ضرب شمشير عدو پشت من شكست و سر تو سرو قامتت غرق به خون به سفره عشق و جنون برادر من كه كنون گشته فاطمه مادر تو ياري كن برخيزم يا بنشينم فرزند زهرا و ام بنينم رو به قبله پاي تو كنم گريه براي تو كنم نمانده جاني رو تنم تا كه رونماي تو كنم چگونه از تو ببرم خبر سوي اهل حرم دگر چه خاكي به سرم من زغصه هاي تو كنم از عشقت به خدا بيچاره ترينم فرزند زهرا و ام بنينم ادر كني كه برادر نقش زمينم فرزند زهرا و ام بنينم اهل خيمه نالان شده اند همه پريشان شده اند زبهرت اي هستي من دشمنان رچزخان شده اند كشته شد علمدار حسين تمام شد كار حسين به حال زار دل من جمله پاي كوبان شده اند مي سوزم كه از اين غم زار و حزينم فرزند زهرا و ام بنينم ادر كني كه برادر نقش زمينم فرزند زهرا و ام بنينم آی عاقلا آی عاقلا بیاین بیرون از خونه ها ما رو تماشا بکنین به ما میگن دیوونه از کوچیکی تا به حالا یه دوست خوبی داشتم جوونیم و زندگیمو به به پای اون گذاشتم مردای عالم و ببین که مردشن به مولا تموم پیغمبرامون خاطرخواشن به مولا اسم مقدسش دل و می لرزونه به قرآن من چی بگم دیوونه هاش بهش می گن "حسین جان" فرو ریخت پرها ، نکردیم پرواز ببخشای ای روشن عشق بر ما ، ببخشای ! ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم ببخشای اگر روی پیراهن ما نشلن عبور سحر نیست ، ببخشای ما را اگر از حضورفلق روی فرق صنوبز خبر نیست . نسیمی گیاه سحرگاه را ، در کمندی فکنده ست و تا دشت بیداری اش می کشاند . و ما کمتر از آن نسیمیم ، در ان سوی دیوار بیمیم . ببخشای ای روشن عشق بر ما ، ببخشای ! به پایان رسیدیم ، اما ، نکردیم آغاز ، فرو ریخت پرها ، نکردیم پرواز . ***** حسرت نبرم به خواب آن مرداب کآرام درو ن دشت شب خفته ست دریایم و باکم نیست از طوفان دریا همه عمر خوابش آشفته ست دکتر شفیعی کدکنی گون از نسین پرسید دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری زغبار این بیابان ؟ همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم به کجا چنین شتابان ؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را دکتر شفیعی کدکنی يه مدتيه باورم شده شدي مثل قديما ! هر چي به درت مي زنم انگار نه انگار . منم دارم اعتماد به نفسم و از دست ميدم . دارم خسته ميشم مي فهمي خسته ! از اين همه روز مره گي هم خسته ام . از اين كه هي شب ميشه هي روز . از اينكه توي اين دنياي به اين بزرگي جوابمو فقط بايد از تو بگيرم . از اينكه محبتت و از من دريغ مي كني . دوباره دارم يه جورايي ميشم . تلخه اما خيلي لذت بخش . سخته اما پر احساس . اين حال منم مثل درياست اما خود دريا نيست. گاهي آروم و گاهي مثل امشب بيقرار. بيقرار بيقرار بيقرار... يه فريادي توي گلوممه نمي دونم كجا رها كنم !؟ شايد واسه همينه اينجا مي نويسم . مي ترسم منو طردم كرده باشي كه اگه اين كارو انجام داده باشي حق داري ! من بدم خيلي بد . حدايا منو پيدا كن ... كاش امشب دلم جوابشو بگيره و آروم بشه ...





| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




