تبليغاتX
زمزمه های عاشقانه


زمزمه های عاشقانه

وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...

غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه

صاحب روز قیامت آمده

گویی از بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را

این که اینجا این چنین تنها شده

کام او بر تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است

این که می بینید در شور است و شین

ذکر لالایی او بوده حسین

دیگران غرق خوشی و هلهله

دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شکست

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را در دل خود قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید

پابرهنه در عزایم می دوید

اقتدا بر خواهرم زینب نمود

گاه می شد صورتش بهرم کبود

بارها لعن امیران کرده است

خویش را نذر اسیران کرده است

تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم کفن کرده به تن

روز تاسوعا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم

هر چه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود

باعث خوشحالی اعدا شود

در قیامت عطر وبویش می دهم

پیش مردم آبرویش می دهم

باز بالاتر به روز سرنوشت

می شود همسایه من در بهشت

آری آری هر که پابست من است

نامه اعمال او دست من است

                                                       نمی دونم

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 11:7 توسط مهناز| |

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبرکن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم تشنه یک جرعه آب

خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

هر که آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیعی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست؟

آن یکی فریاد زد رب تو کیست ؟

ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو

کارهای نیک و زشت را بگو

گفت بر من عمر خود کردی تباه

نامه اعمال تو گشته سیاه

ما که ماموران حق داوریم

بی شک تو را سوی جهنم می بریم

دیگ آنجا عذرخواهی دیر بود

دست و پایت بسته در زنجیر بود

نامید از هر کجا و دل فگار

 می کشیدند به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه به گوش

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سرچشمه آب حیات

بین دستانش کائنات و مکئنات

خاک پایش حسرت عرش برین

طره ای از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مهجبین

از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

                      

                                                       ادامه دارد

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 10:32 توسط مهناز| |

امشب خيلي دلتنگم . يه دلتنگي دوست داشتني كه ازش لذت مي برم .

 

دوباره اون حال خوش به من سر زده . شكر !

 

 پس هنوز زنده ام . هنوز فراموشم نكردي . هنوز براي تو وجود دارم ! شكر !

 

من لياقتش و ندارم ! مي دونم ، من لياقتش و ندارم !

 

اگه بدوني چقدر دوست دارم .

 

 كاش تا ابد ادامه پيدا كنه !

 

و  ...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 21:38 توسط مهناز| |

سلام نازنين .حالت چطوره ؟ حتما خوبه كه از من نمي پرسي . هيچ وقت از من

 

نمي پرسي . منو ميون اين همه بت رها كردي و من خودم كشون كشون مي رسونم .

 

 اما آيا اين تويي ؟! يا باز بتي ديگر ؟! برات كاري نداره به من نگاه كني و خودت نشون

 

 بدي تا من ايقده پي تو بين بتها گم نشم . بتهايي كه اولش زيبا و دلفريبند . اون قده

 

 تحويلت ميگيرن (( حتي بيشتر از تو ؛ نه بابا تو كه اصلا تحويل نمي گيري ))كه يادت ميره

 

اصل قضيه چي بوده و تو به دنبال چه چيزي اينجا بهش بر خوردي. يه مدت كه مي گذره.

 

حالت گرفته مي شه چون اون چيزي رو كه مي خواستي بهش نرسيدي . فقط وقتت تلف

 

شده بود . مثل الان من كه حالم گرفته شده از بس با بتهاي دور و بر خودم كلنجار رفتم . يه

 

چيزي بگم بفهمي كه من چي مي كشم :

 

بعضي از اين بتها اين قده شبيه تو مي شن كه آدم بعد يه مدت خودش رو هم گم مي كنه.

 

اون وقته كه بايد خودت پيداش كني ، نجاتش بدي وگرنه اون قدر دست و پا مي زنه تا غرق

 

بشه . تو كه دل نداري غرق شدنش و ببيني ؟! حالا نازنين ! فكر كن منم يكي از اون غرق

 

 شده ها هستم كه اگه به دادش نرسي هيچي ازش نمي مونه . دستم و بگير !

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 17:29 توسط مهناز| |

 

آن روز آسمان نجف بقیع مشهد قم ...  همه گریستند پس :

      

           تو مپندار که خاموشی من

                              هست برهان فراموشی من

 

یا علی

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 16:53 توسط مهناز| |

خيلي وقت بود مي خواستم باهات حرف بزنم . نه حرف هاي هميشگي نه ! بيا با هم

 

 راحت باشيم . منم مواظب حرف زدنم ميشم كه بهت بر نخوره كه قهر كني و بري . به

 

حرمت اون روزا و شباي خوب و خوشي كه در كنار هم داشتيم بمون و گوش بده .

 

 مي دوني البته خودم خوب مي دونم كه يه مدتيه منو به حال خودم واگذاشتي .

 

شايدم اين يه جور امتحانه !؟ اگه اين امتحان بوده باور كن بدترين امتحانيه كه تو عمرم

 

 دادم . فهميدي بدون تو قدم از قدم نمي تونم بردارم . ببين منو چه جوري بار آوردي كه

 

 هميشه بهت احتياج پيدا مي كنم . حالا كه تو ، توي زندگيم سايه انداختي و من بدون تو

 

 نمي تونم مسير زندگيم و مشخص كنم از اين سايه بازي دست بردار و بيا كه خيلي

 

باهات حرف دارم . اگه كه بگي باهاتم تا آخر ، منم همه چيزم به تو مي سپارم .

 

                                                             يا علي

 

ای به تو زنده جسم و جان، مونس جان کیستی

 

شیفته‌ی تو انس و جان، انس روان کیستی؟

 

مهر ز من گسسته‌ای، با دگری نشسته‌ای

 

رنج ز من شکسته‌ای، راحت جان کیستی؟

 

چون ز من جدا نه‌ای، چیست که آشنا نه‌ای؟

 

یک دم از آن ما نه‌ای، آخر از آن کیستی؟

 

نز تو به من رسد اثر، نه به رخت کنم نظر

 

ز تو دو کون بی‌خبر، پس تو عیان کیستی؟

 

صيددلم يبه دام تو ، توسن چرخ رام تو

 

ای دو جهان غلام تو، جان و جهان کیستی؟

 

یافتمی به روز و شب از لب لعل تو رطب

 

هیچ ندانم از دو لب شهد فشان کیستی؟

 

بر سر کویت چون سگان هر سحری کنم فغان

 

هیچ نگویی: ای فلان، تو ز سگان کیستی؟

 

 

******

 

نگارا، گر چه از ما برشکستی

 

ز جانت بنده‌ام، هر جا که هستی

 

ربودی دل ز من، چون رخ نمودی

 

شکستی پشت من، چون برشکستی

 

چرا پیوستی، ای جان، با دل من؟

 

چو آخر دست، از من می‌گسستی

 

ز نوش لب چو مرهم می‌ندادی

 

ز بهر کشتنم صد حیله کردی

 

ز نیش لب چرا جانم بخستی؟

 

چو خونم ریختی فارغ نشستی

 

ز محنت‌های من، باری، برستی

 

اگر چه یافتی از کشتنم رنج

 

مرا کشتی، به طنز آنگاه گویی:

 

عراقی، از کف من نیک جستی!

 

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 13:38 توسط مهناز| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ