زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
طي اين مرحله بي همرهي خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهي *** بي پير مرو تو در خرابات هر چند سكندر زماني *** اما ، آيه الله العظمي آقاي بهجت (دام ظله ) مي فرمايند : آنچه از معلومات كه در نزد انسان است ، اگر بدان عمل شود ، خداوند بدو مرحمت كند علم به مجهولات را . يا علي تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق كه نامـــــي خوشتر از اينــــــــــت ندانم وگر_هر لحظه_رنگي تازه گيــــــري به غير از زهـــــــــــــر شيرينت نخوانم *****
تو زهري،زهر گرم سينه ســــــــوزي تو شيريني،كه شور هستــــــي از توست شـــــــراب جام خورشيدي،كه جان را نشاط از تو،غم از تو،مستــــي از توست *****
به آســـــــــــاني،مرا از من ربـــودي درون كوره ي غــــم آزمـــــــــــــــودي دلت آخر به سرگردانيم سوخــــــــــت نگاهــــــــم را به زيبايـــــــي گشــــودي *****
بســـــــي گفتند:_ دل از عشق بر گير كه نيرنگ است وافسون است؛جادوســت ولي ما دل به او بستيــــم وديديــــــــم كه اوزهر است اما نوشداروســــــــــــت *****
چه غم دارم كه اين زهر تب آلـــــــود تنــــــم را در جدايـــــــي مي گـــــــدازد از آن شادم كه در هنگامــــــــه ي درد غمي شيــــــرين دلــــــــــم را مي نوازد *****
اگر مرگــــــــــــــــــم به نامردي نگيرد مرا مهر تو در دل جــــــــــــــــاودانيست وگر عمــــــــــــــــرم به ناكامي سر آيد تو را دارم كه،مرگم زندگـــــــــــــــانيست فريدون مشيري اگر من جاي او بودم همان يك لحظه اول كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان جهانرا با همه زيبائي و زشتي بروي يكدگرميرانه ميكردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم كه در همسايه صدها گرسنه ’چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه ميكردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم كه ميديدم يكي عريان و لرزان ’ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمانرا واژگون ’مستانه ميكردم . عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم نه طاعت ميپذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده پاره پاره در كف زاهد نمايان سبحه ’صد دانه ميكردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو آواره و ’ديوانه ميكردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه ميكردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم بعرش كبريائي ’با همه صبر خدائي تا كه ميديدم عزيز نا بجائي ’ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه ميكردم عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم كه ميديدم مشوش عارف و عامي ’زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه ميكردم عجب صبري خدا دارد چرا من جاي او باشم همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ئتاب تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد و گر نه من بجاي او چوبودم يكنفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميكردم عجب صبري خدا دارد عجب صبري خدا دارد معيني كرمانشاهي شيخ بهائي در كشكول خود از رسول خدا نقل فرموده : بنده تمام عيار حضرت پروردگار كسي است كه : اطاعت و فرمانبرداري خدا شيريني او ، محبت خدا لذتش باشد ، حسن خلق عادتش ، حاجت به خداي خود برد و حكايت خويش به او گويد و توكل و اعتماد خود بر او بندد او كسي است كه ، سخاوت و گشاده دستي حرفه و كارش ، قناعت مالش ، عبادت حق كسب و شغلش ، تقوي و پرهيز زاده و توشه اش ة قرآن سخن و گفتارش ، ياد خدا همنشين ، فقر لباسش ، گرسنگي خوراكش ، تشنگي شراب وآبش ، شرم و حيا تن پوشش ، دنيا زندانش ، شيطان دشمن و بدانديشش . حق نگهبانش ، مرگ آسايشش ، قيامت موجب شادي و انبساطش ، بهست فردوس مسكن و ماوايش باشد . است که : چنین فرماید حضرت پروردگار وقتی دانستم که یاد من و مشغولیت به من بر قلب بنده ام مستولی است او را به سوال و نجوای با خود مایل می کنم . پس چون بنده چنین شد بر من عاشق می شود و من نیز بر او عشق ورزم پس از آن اگر این بنده خواست مرا فراموش کند من خود بین او و فراموشیش حائل می شوم آنان بحق دوستان منند، آنان شجاعانند و اگر اراده کنم که اهل زمین را به عقوبتی دچار سازم آنان کسانیند که به خاطرشان عذاب و عقوبت را از اهل زمین بر می دارم . بیماریم از توست و تویی طبیب دردم یارا به نگاهی بر مرحمت فرما از شراب عشقت به جامی سرخوشم کن پس آنگاه به وصل خود شیرین کامم ساز شعري براي بختك ، شعري براي آوار تا اين غبار مي مرد ، يك بار تا هميشه بايد كه مي نوشتم ، شعري براي رگبار اين شهر واره زنده است ،اما بر آن مسلط روحي شبيه چيزي ، چيزي شبيه مردار چيزي شبيه لعنت ، چيزي شبيه نفرين چيزي شبيه نكبت ، چيزي شبيه ادبار در بين خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است گمراهه هاي باطل ،بن بست هاي انكار تا مرز بي نهايت ، تصوير خستگي را تكرار مي كنند اين ، آيينه هاي بيمار عشقت هواي تازه است ، در اين قفس كه دارد هر دفعه بوي تعليق ، هر لحظه رنگ تكرار از عشق اگر نگيرم ، جان دوباره ،من نيز حل مي شوم در اينان اين جرم هاي بيزار بوي تو دارد اين باد ،وز هفت برج و بارو خواهد گذشت تا من ، همچون نسيم عیار مرحوم حسین منزوی الهي ، روزم را جون شبم روحاني گردان و شبم را چون روز نوراني . الهي ، فرزانه تر از ديوانه تو كيست؟ الهي ، از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن شرم بيشتر . الهي ، واي بر من اگر دلي از من برنجد . الهي ، گرگ و پلنگ را رام توان كرد با نفس سركش چه بايد كرد ؟ الهي ، وقتي بيدار شوم كه هنگام خوابيدن است . الهي ، انگشتري سليماني ام دادي انگشت سليماني ام ده . الهي ، چون در تو مي نگرم از آنچه خوانده ام شرم دارم . الهي ، همه گويند خدا كو حسن گويد جز خدا كو . الهي ، عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه بايد كرد . الهي ، چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم . الهي ، راز دل نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر . الهي ، هر چه بيشتر دانستم نادانتر شدم بر ناداني ام بيفزا ! الهي ، از شياطين جن بريدن دشوار نيست با شياطين انس چه بايد كرد . الهي ، اگر گلم و يا خارم از آن بستان يارم . الهي ، ديده از ديدار جمال لذت مي برد و دل از لقاي ذوالجمال . الهي ، واي بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم . الهي ، كامم را به حلاوت تلاوت كلامت شيرين بدار . الهي ، خوشا آندم كه در تو گمم . الهي ، خوشا آنان كه در جواني شكسته شدند كه پيري خود شكستني است . الهي ، شكرت كه اين تهيدست پابست تو شد . الهي ، اگر كودكان سرگرم بازي اند مگر كلانسالان در چه كارند . الهي ، شكرت كه پير نا شده استغفار كردم كه استغفار پير استهزا ماند . الهي ، چه رسوايي از اين بيشتر كه گدا از گدايان گدايي كند . عارف کسی بود که به شب ای خدا کند با سوز سينه خسته دلان را دعا كند با لطف دوست تكيه به تخت غنا زند بي آنكه ديده بر صله ي پادشا كند پيچد سر از عنايت سلطان به كبر و ناز بر پاي شاه اگر سر ذلت نهاده است با شرم تو به سجده ي حق را قضا كند حكم خداي لم يزلي را به سر نهد شايد به عهد بسته ي ديرين وفا كند دست محبتي به سر بي نوا كشد درد دلي ز راه مروت دوا كند تا قصر خواجگان نرود از پي نياز بر او حرام باد كه كار گدا كند هر جا كه مي رود به دل بي هوس رود هر كار ميكند به رضاي خدا كند با او بگو كه در پي زر از چه مي رود آن كس كه خاك را به نظر كيميا كند عارف اگر كه خرقه دهد در بهاي مي خود را به چشم اهل نظر بي بها كند بايد به باده ي خانه ي وحدت قدم نهد گرمست اوست پير مغان را رها كند عرفان نه راه شك كه ره عشق و بندگيست عارف كجا به غير خدا التجا كند گر سالك است بر در منعم چرا رود ور عارف است بندگي شه چرا كند مهدی سهیلی تا به پرواز آيم از خود جسم را جان كرده ام غنچه ي سربسته ي رازم بهارم در پي است صد شكفتن گل درون خويش پنهان كرده ام چون نسيمي در هواي عطر يك نرگس نگاه فصل ها مجموعه ي گل را پريشان كرده ام كرده ام طي صد بيابان را به شوق يك جنون من از اين ديوانه بازي ها فراوان كرده ام بسته ام بر مردمك ها نقشي از تعليق را تا هزار آيينه را در خويش حيران كرده ام حاصلش تكرار من تا بي نهايت بوده است اين تقابل ها كه با آيينه چشمان كرده ام من كه با پرهيز يوسف صبر ايوبيم نيست عذر خواهم را هم آن چاك گريبان كرده ام چون هواي نوبهاري در خزان خويش هم با تو گاهي آفتاب و گاه باران كرده ام سوزن عشقي كه خار غم بر آرد كو كه من بارها اين درد را اينگونه درمان كرده ام از تو تنها نه كه از ياد تو هم دل كنده ام خانه را از پاي بست اين بار ويران كرده ام مرحوم حسین منزوی
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




