زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
يارب ! من بدانمي ، چيست مراد يار من بسته ره گريز من ، برده دل و قرار من يارب ! من بدانمي تا به كجام مي كشد بهر چه كار مي كشد هر طرفي مهار من ؟ يارب ! من بدانمي ، سنگ دلي چرا كند ؟ آن شه مهربان من ، دلبر بردبار من يارب ! من بدانمي ، هيچ به يار مي رسد دود من و نفير من ، يارب و زينهار من ؟ يارب ! من بدانمي ، عاقبت اين كجا كشد ؟ يارب ! بس دراز شد اين شب انتظار من يارب ! چيست جوش من ، اين همه روي پوش من چونك مرا تويي ، تويي هم يك و هم هزار من عشق تو است هر زمان ، در خمشي و در بيان پيش خيال چشم من ، روزي و روزگار من گاه شكار خوانمش ، گاه بهار خوانمش گاه ميش لقب نهم ، گاه لقب ، خمار من كفر منست و دين من ، ديده نور بين من آن منست و اين من ، نيست ازو گذار من صبر نماند و خواب من ، اشك نماند و آب من يارب ! تا كه مي كند غارت هر چهار من ؟ خانه آب و گل كجا ، خانه جان و دل كجا يارب ! آرزوم شد شهر من و ديار من اين دل شهر رانده را ، در گل تيره مانده را ناله كنان كه اي خدا ، كو حشم و تبار من ؟ يارب اگر رسيدمي ، شهر خود و بديدمي رحمت شهريار من ، و آن همه شهر يار من رفته ره درشت من ، بار گران زپشت من دلبر بردبار من ، آمده برده بار من آهوي شير گير من ، شير خورد زشير من آنك منم شكار او ، گشته بود شكار من نيست شب سياه رو ، جفت و حريف روز من نيست خزان سنگ دل ، در پي نوبهار من هيچ خمش نمي كني ، تا به كي اين دهل زني ؟ آه ! كه پرده در شدي ، اي لب پرده دار من مولانا وي اشتياق تو انگيزه ي غزل! جاري ست مهر تو در جان عاشقان حادث تر از ابد ، قادم تر از ازل ورد زبان ماست : الغوث! العجل! شايد نمي خري گفتار بي عمل!؟ شايد ببينم ات با ديدن اجل تا ديدن شما ، هر هفته يک غزل! مسعو اردکانی دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن می خواست بال و پر زدن از خویشتن قفس چندانکه تن رها شدن از خویش و جان شدن آهن به فکر تیغ شدن بود و برگزید در رنجبونه های زمان امتحان شدن تاوان آشیانه به دوشی نوشته داشت همچون نسیم در چمن گل چمان شدن آنانکه کینه ور به گروه بدی زدند قصدی نداشتند به جز مهربان شدن باران من ! گدایی هر قطره ی تو را باید نخست در صف دریادلان شدن با خاک آرزوی قدح گشتن است و بس و آنگه برای جرعه ای از تو دهان شدن حسین منزوی روز و شب اندرين تمناييم شده در هر دلي پيوندي کرده در پاي هر يکي بندي عاشقان ره به عشق ميپويند درس تنزيل عشق ميگويند از مي عشق اگر چه بيخبرند تا ابد جمله مي پرستانند از مي شرق دوست مست شدند همه در پاي عشق پست شدند خويشتن را ز دست از آن دادند کاندر آن کوي رخت بنهادند از مي نيستي چو بيخبرند راه عشقش بسر چگونه برند؟ عشق را رهگذر دل و جان است اولش طعنه در دل و جان است دلم اين مستي از الست آورد اين طلب زان هوا به دست آورد دوست آنجا نظر چو بر ما کرد اثر آن ظهور پيدا کرد اين صفا زان نظر پديد آمد عشق را آنجا مگر پديد آمد فخرالدين عراقي باید فخر عالم امکان و خلاصه کون و مکان باشی . تو آدم زاده ای ، باید معلم اسما و صفات باشی . تو خلیفه زاده ای ، باید از آیات باهرات باشی . تو را زکنگره عرش می زنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتادست بدبخت نا خلف ، یک مشت فضولات و ملبوسات حیوانات بیچاره را غصب نمودی و با آن فخر فروشی می می کنی . این افتخار از کرم ابریشم و گوسفند و شتر و سنجاب است ، چرا با لباس دیگران فخر می فروشی و با افتخار دیگران ناز و تکبر می نمایی . حضرت امام وقتي ميشينيم كنار هم تا به قول قديميا گل بگيم و گل بشنويم نمي دونم چطور ميشه كه رشته كلام ميره دست بابا ! بابا هم كه تمام خاطرات كودكي و نو جواني و جواني رو همه رو يادش رفته و جاش فقط خاطرات جنگ براش مونده اونا رو برامون تعريف مي كنه خاطراتي كه نمي دونم چند بار شده اما همه رو بلدم . اين بار يه چيز تازه گفت و شايد واس همينه كه خواستم تو وبلاگ بزارم تا هر بار با ديدنش و خوندنش برام تازگي داشته باشه . بابا مي گفت : تقريبا بيست سال پيش توي شب احيا كه هيچ كس خونه نبود رفتم تو اتاق و با خودم و خداي خودم خلوت كردم من بودم و نور ، من بودم و مفاتيح ، من بودم و خدا . توي حال عجيبي رفتم انگار كه روي سكوي پرواز بودم و مي خواستم بپرم چشمامو بستم اما احساس عجيبي داشتم انگار يكي تو اتاق بود و داشت از پشت هولم مي داد و پيراهنم رو مي كشيد بالا تمام بدنم مي لرزيد عرقهاي صورتم تند و تند مي ريخت رو مفاتيح ديگه تحمل نداشتم چشمام و باز كردم وسرمو بر گردوندم هيچ كس نبود اما پيراهنم تا بالاي شونم بالا اومده بود . يه چند روز تو اين فكرا بودم تا اينكه عازم جبهه شديم . اون سال آخرين سالي بود كه تو جبهه بودم بعدش تركش هاي جنگ و موج انفجار . (( و خيلي چيزاي ديگه كه تازه اثرش رو پدرم ديده ميشه )) تازه اون موقع بود كه به خودم گفتم مهدی كاش اون شب توي شب احيا پيراهنتو در آورده بودند تا منم می رفتم . اين حرفها رو زد و ما مونديم كه چي بگيم اما دوباره بابا گفت : امسال هم يه اتفاق افتاد و شايد اگه اين اتفاق نبود هرگز اون اتفاق رو براتون نمی گفتم. شب بيست و سوم ماه رمضون من بودم و عرفان . عرفان كه خوابيد منم رفتم توی اون حال دعاها رو خوندم حال خوشي داشتم . نمي دونم چي شد كه يهو خوابم برد . توي خواب ديدم يه فرشته بسيار زيبا روي خونه مون پرواز مي كنه بالهاشو باز كره و تكون مي ده و همراه با بال زدن باران نور رو به روي بام خونه مون ميريزه . منظره جالبي بود از خواب بيدار شدم و اطراف رو نگاهي انداختم .بيرون رفتم اما هيچ اثري نه از نور بود و نه از فرشته . حرفهاي بابا تموم شده بود اما ما هنوز ساكت بوديم تا بازم برامون حرف بزنه ... محبوبم ، تو را در روياهايم ديده ام ، در خلوت خويش ، روي زيبابت را . تو همدم جان مني و نيمه ديگر زيبايي ام كه هنگام آمدنم به اين جهان از آن جدا شد . دلبندم ، دزدانه آمده ام ، پاورچين پاورچين تا به تو رسم . به راستي تويي آيا كه در برابرم ايستاده اي ؟ از چه بيم ناكي ؟ شكوه دنيا را رها كردم تا با تو به بهشت سرزمين هاي دور ره بروم و باده زندگي و مرگ را با تو از يك ساغر سركشم . محبوبم ، بيا به جهاني چنان دور رويم كه دست چركين بشر را بدان راه نباشد . جبران خليل جبران
گريان و بي شکيب ، هر روز صبح و شب
عمري ست ندبه ها مانده ست بي جواب...
عمرم تمام شد در حسرت وصال...
عهدي است بين من با انتظارتان:
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |





