زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
غمی نمانده تا آن رادر قلبم نهان کنم . اشکی نیست تا از ریزش آن جلوگیری کنم . نه ، دوباره از نو می نویسم . حرفی است برای نوشتم اما نمی دانم چگونه باید نوشت ؟! غمی است سخت برالی نالیدن و اشکی است پنهان زیر پلکم ! دلم برای کسی تنگ است که هر گز ندیدمش و غصه هایش و تنهایی اش غم مرا دوچندان می کند . هر کجا هست خدایا به سلامت دارش. ملكم گفت : به هر جا طلبي خانه بگير گفت : پرستوي بهشتي به جنان لانه بگير اهل جنت همه گوش به خوبان تواند نعماتي كه بديدي همه از آن تواند از ملك تا كه بدين گونه گشت خطاب همه باغ جنان بر سر من گشت خراب گفتم او را كه منم تشنه ، مي ناب كجاست همه ارزاني تو خانه ارباب كجاست همه روزم به هواي رخ آن يار گذشت همه عمرم به هواداري دلدار گذشت به چه كار آيدم اين روضه رضوان بي او كه بود باغ جنان آتش سوزان بي او ببر آنجا كه بهشت ازلي مي باشد ببر آنجا كه حسين بن علي مي باشد هزار بار بشستم دهان به آب و گلاب هنوز نام تو بردن كمال بي ادبي است <<لینک پایین>> چون صيد به دام تو هر لحظه شكارم شب معراج ديدم كه بر در بهشت سه سطر نوشته اند : سطر اول : بسم الله الرحمن الرحيم خدايي جز من نيست و رحمتم بر غضبم پيشي گرفته است . سطر دوم : بسم الله الرحمن الرحيم صدقه ده برابر ثواب دارد و قرض هجده برابر و صله رحم سي برابر . سطر سوم : هر كه قدر و مقام مرا بشناسد و به خداوندي من معرفت داشته باشد ، مرا در دادن روزي متهم نسازد . ( و هميشه به رسيدن روزي از سوي من خوش گمان باشد .) پیامبر اکرم (ص) در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.
اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدمبه عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.بياموزند ثروتمند کسي نيست مه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.
بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه. رابيندرانات تاگور پشت هیچستانم . پشت هیچستان جایی است . پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصدهایی است که خبر می آرند ، از گل واشده دورترین بوته خاک . روی شن ها هم ، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه معراج شقایق رفتند . پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است : تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ، زنگ باران به صدا می آید . آدم اینجا تنهاست و دراین تنهایی ، سایه نارونی تا ابدیت جاری است . به سراغ من اگر می آیید ، نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من . سهراب سپهری

| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




