زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
هر که چهل روز خود را برای خدا خالص و یکرنگ نماید خداوند چشمه های معرفت را به رویش باز می کند بحارالانوار ماجرا بر مي گرده به يك ماه پيش . روزي كه صبحش رو با يه دلشوره وحشتناك آغاز كردم . يادم نمي ره چقدر آشفته و كلافه بودم . انگار اتفاق مهمي قرار بود بيفته . وقتي صدقه انداختم اين دلشوره و دلواپسي همچنان با من بود . به هرحال با عرفان از خونه زدم بيرون . آن روز كاراي زيادي بود كه بايد انجام مي دادم . بايد مي رفتم سيم كارت خودم و شوهرم و مي گرفتم وقتي رسيدم آژانس خيلي شلوغ بود كمي منتظر موندم مي خواستم بر گردم اما برام سخت بود دوباره دنبالش بيام . به ناچار رفتم پيش مسول آژانس كه دوست خانوادگي ما بود . با ديدن من بلند شد و منو فرستاد طبقه بالا تا خودش كارا رو انجام بده . عرفان ديگه خيلي اذيت مي كرد . مجبور شدم بزارمش پايين خودمم رفتم كنار پله ه ا كه خيلي خطرناك بودن آخه اصلا هيچ حفاظي نداشتن . دنبال كارت شناسايي و ملي بودم كه ديدم عرفان رفته پشت مبل . كمي كه جلوتر رفتم ديدم پشت مبل يه دريچه اي هستش كه از اونجا به طبقه اول راه داره . با ديدن اون دريچه نفسم به شماره افتاد انگار قلبم از حركت ايستاده بود نمي تونستم حرف بزنم دهنم قفل شده بود فقط جلوتر كه رفتم عرفان با ديدن من خنديد و ... خداي من ديگه عرفان اونجا نبود از اون دريچه پرت شده بود پايين ! من نمي دونستم دارم چه كار مي كنم فقط پله ها رو دوتا يكي كردم وچند بار از پله ها افتادم كه اثر اين افتادنها بعدا مشخص شد . وقتي رسدم پايين ديدم عرفان بغل يكي از مشتريهاست و فقط از ترس گريه مي كنه مثل خو دم ! وقتي يه كم حالم جا اومد ديدم يكي از مشتريها مي گه : وقتي شنيدم كه شما گفتي يا امام زمان ديدم يه بچه از بالا افتاده رو ويترين موبايل من دستم رو دراز كردم و قبل از اينكه ويترين بيفته سريع گرفتمش . الان كه حدود يك ماه از اين ماجرا مي گذره وقتي فكرشو مي كنم مي بينم توي اون لحظه من نمي تونستم حرف بزنم مطمئنم معجزه اي رخ داده توي اون لحظه وحشتناك اصلا يادم نمي اد گفته باشم يا امام زمان ! اين بزرگترين تلنگري بود كه خدا براي بيدار شدن من زد ! هرگز يادم نميره !!!
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




