زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
دارد سراغم مي آيد آن دوست آشنا ؛ آن يار قديمي ، درد پنهان . وسوسه چيدن سيب از بلنداي حقيقت ((حقيقت غير اين نيست كه آدم و حوا با عشق ميوه ممنوعه را چيدند تا تورا در زمين بجويند ميان تمام آفريده هايت .)) شيريني عجيبي دارد اين گناه و من اشتياقم را باز يافتم ومنتظرم تا تو دوباره نيمه شبي با قطره اشكي ميهمانم كني. چه انتظار دلپذيري !!! علو 118 ؟ اي واي . . . باز هم تويي ، برو پي كارت الافي يا مريض ، چرا ديوانه ها رو جمع نمي كنن ؟! تحمل شنيدن اين حرفهاي تكراري را ندارم ؛ بحث بي فايده است ؛ در اين ميان تنها دل شكسته من اسير غم خواهد شد . گوشي را مي گذارم و به سراغ قلبم مي روم . از دست اين همه آدمهاي رنگارنگ سرگردان شده ام. از خودم خسته شده ام و از او ... نه ، گويا او از من خسته شده است تنهايم گذارده و رفته به آن شهر هاي دور كه چشمم تاكنون آنجا را نديده . يعني به همين سادگي ! آيا فراموش كرده اين من تنها را ؟مگر نمي داند بدون او هيچم ؛ مگر نمي داند در ميان همه ديوارهاو كوچه هاي بن بست حرف زدن با او تنها راه نجاتم است ؟! پيري مي گفت : او هرگز نمي رود هميشه همين جاست كنار تو اما بايد ... هميشه به اينجا كه مي رسيد ديگر هيچ نمي گفت گويي با نگفتن درسي را به من مي آموزد و طلبي را در من زنده مي كند . وسوسه بر من چيره شده گوشي را بر مي دارم ،نمي دانم چندمين بار است ، اما باز اين كار را تكرار مي كنم . تكراري نه از روي عادت و نه از روي احتياج كه از روي اشتياق براي يافتن اثري از او ... راهنماي 118 بفرماييد : علو سلام ، ببخشيد خانم ... ارتباط قطع مي شود ، قطع شدن تلفن باري از غم را بر دوشم سرازير مي كند ؛ چرا شماره اش را گم كرده ام ؟! آي شما ها ، شماهايي كه با دستانتان كبوترهاي يتيم را مادر مي شويد شماره اش را نداريد ؟! با شما هستم ، شمايي كه نيمه شبها را با او به سر مي بريد ؟! با شما هستم شما كه با دلتان لبخند شقايق مي دزدين ، شماره او را نداريد ؟! آه ، شماره اش چند است ! دارم ديوانه مي شوم فقط اوست كه مي داند من چه حالي دارم ، گويا ديوارهاي اتاق به هم نزديك مي شوند و مرا در فشار اين لحظه هاي سنگين شماتت مي كنند . باشد اعتراف مي كنم ؛ شايد اينگونه مرهمي بر زخمهاي تنهايي خود گذاشته باشم : خودخواه بودم ، آنقدر به خود پرداختم كه عشق اين جوهره وجود آدمي را از ياد بردم روح من در كشاكش اين همه وسوسه هاي ابليسانه شماره ات را گم كرده است . محبوبم ؛ مامني نيست تا خود را ايمن سازم، اين شياطين رنگارنگ چونان آفتاب پرستي را مي مانند كه هر لحظه رنگ به رنگ مي شوند . در اين دنياي پرآشوب جايي براي نشستن وجود نداردبايد رفت . شماره ات چند است ؟ به من بگو فقط همين يكبار اينجا كسي به داد من نمي رسد شماره ات را نمي گويند به من بگو. نمي دانم چه سري است ميان حرف زدن و گوش نكردنها . حتي چراغ سبزي هم به من نشان نمي دهي !!! چرا ؟؟؟!!! قلبم به تپش مي افتد، لرزش دستانم طاقت سنگيني اين همه لحظه هاي بي تو را ندارند ، گويي وجود من در تو ذوب شده نه ! اين گرماي وجود توست كه تن حقيرم را ذوب كرده است ! محبوبم ، قول مي دهم آن را بر لوح دلم حك كنم ، چرا سخن نمي گويي ؟ - راهنماي 118 بفرماييد : گويي كسي ديگر است كمي به خودم جرات مي دهم و با صدايي لرزان مي گويم : من ... مدتي است ... يعني نمي دونم از كي .... شماره اي را مي گيرم ... اما ... اما جواب نمي دهد شايد شماره اش عوض شده ؟ اسمشون رو بفرماييد : اس ... اس ... اسمش ............. هزار تا اسم دارد آقا ! هزار .... باشه همون كه معروفه همه صداش مي زنن! رحمان ، رحيم ، لطيف ، محبوب ... بعد از مدتي سكوت آهي مي كشد و مي گويد خانه اش .... خانه اش كجاست ؟! همه جا و هيچ جا و اين بار من بودم كه سكوت كردم ودر قلبم ندايي بود كه مي گفت بايد پاك شوي بايد پاك شوي ... بلند مي شوم گويي از يك خواب عميق بيدار ميشوم وضو مي گيرم و رو به آن قبله هميشه آسماني مي ايستم و با صدايي كه از اعماق وجودم نشاث مي گيرد مي گويم : توبه توبه توبه
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




