زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
واين صدا چنان در گوشش طنين انداز شده كه خاطره شبي را برايش زنده مي كند . شبي به ياد ماندني در سراسر زندگي اش ! ***** شبي تنها با پاي پياده، به ناچار ميان جنگلهاي گلستان در انبوهي از درختان غرق مي شود.چه شب تاريك و مخوفي ! گويا مهتاب خود را از چشمان او پنهان كرده ، و باد هم زو زوكنان وحشت ظلماني را دو چندان كرده . درختان جنگل را بنگر چه وحشيانه مي خوانندش . هراس و ترديد او را بر زمين ميخكوب كرده ، نگاهي نا اميدانه به پشت سر مي اندازد ، تاريكي مطلق ، آه ، نه ، راه برگشتي وجود ندارد . پشت سر تاريك ، روبروتاريك. گويا همه دست به دست هم داده اند تا او را در اين وحشت تنها نهند و حال او ، آري تنها اوست كه در اين تاريكي به دنبال روزن نوري است و همين او را از رفتن باز مي دارد . گويا با خود مي جنگد ، مبارزه اي براي به خاطر آوردن رمز غلبه بر ترس ، نه هيچ چيز . تمام رموزآموخته را از خاطر برده و تها اضطرابي از گام برداشتن در وجودش نهاده : « من از كدام سو به خانه مي روم ؟ چرا آيه اي به يادم نمي آيد ؟ چرا آيات تو همه از خاطرم رفته اند ؟ خداي من ! اين چه بازي است با من ؟ » مي كند تا شايد آيه اي به خاطرش آيد ؟ اما هيچ ! زبانش تمام نشانه هاي خدا را فراموش كرده ، و گويا نيرويي نمي خواهد قلبش آرام گيرد . به ناگاه جرقه اي در دلش روشن مي شود و بي اختيار و بدون آنكه حتي تصوري از شعر داشته باشد بيت بيت ، شعري را زمزمه مي كند كه بالهاي هميشگي اوست در مكاشفات شبانه : مست مستم ليك مستي ديگرم راست گويم ، يك رگم هشيار نيست مست عشقم ، مست شوقم ، مست دوست مست معشوقي كه عالم مست اوست نيمشب ها سير عالم كرده ام حالت مستي و مدهوشي خوشست وز همه عالم، فراموشي خوشست مستي ما گر نداني ، دور نيست قلب من و تو را آغاز شنيدن ندا مي شناسمش! سوز مجنون، سالها را با اشك و نياز سپري مي كند تا شايد آن نگار مه جبين روزي پرده را بردارد و رخ عيان نمايد تا شايد روزی فرا رسد که در محضر دوست جمال محبوب را مشاهده کند و صدايش را به گوش جان بشنود و آن هنگام جان ناچيز خود را در پيش نگاه او قربانی کند . وه ! چه لحظه اي خواهد بود آن سان كه نازنين حجابها را بردارد و بي هيچ حجاب و واسطه اي بگويد : بنده ام ! " خداوندا اگر يكبار گويي بنده من تا عرش برود خنده من " آن شب كه سوز درون زخمهاي كهنه نديدن و نشنيدن را بهانه مي كرد ، آن شب كه دلتنگي فرياد مي كشيد ، اشك جاري مي شد ، ذكر غوغا مي كرد ، تنها نعره اي مستانه كافي بود تا خود را براي هميشه فراموش كند ، فراموش شدن برای رهايی از خود ، برای ديدار و يك بيخودي شيرين ازتكرار نام دلدار : اتاقم پيچيده است ؟ چه كسي به ميهماني ام آمده ؟ چرا نمي بينمش؟ شيدايي تا كي ؟ سرگرداني تا به كجا؟ چرا صاحب صدا با من بيگانگي مي كند؟ چرا از من پنهان است ؟ چرا نشانم نمي دهي ؟! جواب چشمان پرسشگرم را چه کسی خواهد داد؟ و باز صدا ، نوا ، ندا ، آري ندا ، نداي ناپيدا در گوشش زمزمه كرد كه : « اي ... وصل نزديك است ، ... وصل نزديك است » مقدمه اين نوشته داستان عارفی است که خدا را درسراسر زندگی اش می بيند اورا لمس می کند، سخن می گويد و با تمام وجودش او را حس مي كند . اندکند مردانی که زندگی شان را بر پايه عشق و محبت محبوب مي نهند . گرومحبوب داده اند کاری است بسيار دشوار آنگونه كه بنابر مسائلي برخي حرفها را بايد گفت و برخي را نبايد گفت . نبايد گفت چون اخلاص بر همه چيز تقدم است ، ، نبايد گفت چون نمی دانی در درونش چه ها مي گذرد ، نبايد گفت چون ترس از توهين به اعتقادات و عقايد آنان تو را از نوشتن و گفتن باز مي دارد ... و اما بايد گفت ، چون من و شما نياز به آموختن زيستني پاك داريم ، بايد گفت تا زندگی کردن " فقط برای رضای خدا " را بياموزيم که اصل توکل بر خدا اين گونه است و بالاخره بايد گفت براي آنان كه به دنبال حقيقت هستند . بر پايه همين بايدها و نبايدها بود كه من شخصيت کسی را نوشتم که هيچ کس نمی داند کيست ودر کجا سكونت دارد . که همواره همين طور بوده مردان خدا نيستند و آنچه از آنها در اين دنيای خاکی وجود دارد شخصيت الهی است كه از دوست نشات گرفته شده است. برای پی بردن به سر درونی شان بايد با آنها هم پياله شوي ، خودت را فراموش کنی ، اصلا خود به خود فراموش خواهی شد . دانم با اين حال اين گستاخی را کردم و نوشتم داستان مرد خدا را !!! حرف اول همه نغمه هاي دل انگيز را كه انسان مي تواند زمزمه كند در كلامي گرد آورده ام . بپراكنند ، در رايحه اي جمع كرده ام . همه محبت هايي را كه يك دل مي تواند در خود نگهدارد در يك حس عاشقانه نگه داشتم . همه دست هايي را كه به احترام ممكن است بر سينه هايي قرار گيرد در يك دست بر سينه ارادت و تعظيم خود گذاشته ام . همه زيبايي ها و دلفريبي هاي نقشي كه شايد بر صفحه اي رسم كنند در نقش دلباختگي خود بر صفحه دل كشيده ام . و همه خوبي ها و زيبايي ها و نيكي ها را در يك كلمه ذخيره كرده ام و نام آن را " سلام " نهاده ام . تو برساند . فهرست: نیایش مقدمه آغاز شنيدن ندا سفر نيايش الهي ! به بهشت و حور چه نازم ؟ مرا ديده يي ده كه از هر نظري بهشتي سازم . الهي ! به حرمت آن نام كه تو خواني و به حرمت آن صفت كه تو چناني درياب كه مي تواني . كنم كه به سعي از تو چيزي يابم، بي بهره مانم تا كدام داغ كردي من آنچنانم ، تا به كدام نام خواندي من آنم . الهي ! نه در بندم و نه آزادم از خود رنجور و از تو دلشادم، از زندگاني خود در عذابم گويي كه بر آتش كبابم نه خورد پيدا و نه خوابم در ميان دريا تشنه آبم از آنكه از خود در حجابم منتظرم تا كي رسد جوابم . الهي ! ضعيفم خواندي و چنين است هر چه از من آيد در خورد اين است . الهي ! عاجز و سرگردانم نه آنچه دانم دارم و نه آنچه دارم دانم . نيكودار . سازم گويي بيگانه است سلام اي غروب غريبانه سلام اي طلوع سحرگاه رفته سلام اي غم لحظه هاي جدايي خداحافظ اي شعر شب هاي روشن خداحافظ اي قصه عاشقانه خداحافظ اي آبي روشن عشق خداحافظ اي عطرشعر شقايق خداحافظ اي همنشين هميشه خداحافظ اي داغ بر دل نشسته تو تنها نمي ماني اي مانده بي من تو را مي سپارم به دلهاي خسته تو را مي سپارم به ميناي مهتاب تو را مي سپارم به دامان دريا اگر شب نشينم اگر شب شكسته تو را مي سپارم به روياي فردا به شب مي سپارم تا نسوزد به دل مي سپارم تا نميرد اگر چشمه واژه از غم نخشكد اگر روزگار اين صدا را نگيرد خدا حا فظ اي بر و بار دل من خداحافظ اي سايه سار هميشه اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم خداحافظ اي نوبهار هميشه مجنون شدم وشبی به راه افتادم مرحوم قیصرامین پور
چشمانش را مي بندد ، نفس عميقي مي كشد ، كمي تمركز
امشب ازهر شب به تو عاشق ترم
مستم ، اما جام مي در كار نيست
رو به ارواح مكرم كرده ام
سير ديگر، حال ديگر مي دهد
باده خود را شرار انگيز كرد
باده ي ما زاده انگور نيست »
پيوند جاودانه مهري ست درنهان
پيوند جاودانه ما ناگسسته باد
تا آخرين دم از نفس واپسين من
اين عهد بسته باد
از اهالي همين روزگار ماست . روزگار تمدن و ناخويشي ! از جنس مولانا ، شور فرهاد ،
شهاب شبهاي دلتنگي ام، هم صحبت كدام ستاره ام؟ اين چه صدايي است كه در فضاي
بايد بگويم نوشتن در مورد مرد خدا و يا مردان خدا و يا آنان كه دل در
من فقط می توانستم شخصيت عارفی را بنويسم که اندکی از او می
همه بوهاي خوش را كه گلهاي رنگارنگ در هر بوستاني مي توانند
اين " سلام " را پيشكش جمال و جلال تو كرده ام .
اين " سلام " را به پاي حضور نوراني تو انداخته ام .
اين " سلام " را به آستان مقدس تو رسانده ام .
و اين " سلام " را پيك دلدادگي و شيفتگي خود ساخته ام .
تا حرفهاي نگفته ام را با گوش مهربان تو باز گويد .
و ناله هاي بر نيامده ام را در پيش چشم لطف تو فرو خواند و مرا به
الهي ! اگر كوشم كه خويش را بپوشم، برهنه مانم و اگر جهد
الهي ! ضعيفم خواندي و چنانم، مگذار كه در پيش خود بمانم .
الهي ! اگر از دوستانم، حجاب بردار و اگر مهمانم مهمان را
الهي ! اگر با تو سازم گويي كه ديوانه است واگر با خلق در
هواى ناحيه ما هميشه بارانى است
دلم ميان دو درياى سرخ مانده سياه
هميشه برزخ دل تنگه پريشانى است
مهار عقده آتشفشان خاموشم
گدازه هاى دلم دردهاى پنهانى است
صفات بغض مرا فرصت بروز دهيد
درون سينه من انفجار زندانى است
تو فيض يك اقيانوس آب آرامى
سخاوتى، كه دلم خواهشى بيابانى است!
----------------
با دیدن لیلی به گناه افتادم
گفتم چندی به راه یوسف بروم
از چاله در آمدم به چاه افتادم
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




