تبليغاتX
زمزمه های عاشقانه


زمزمه های عاشقانه

وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...

زمزمه مي كند و پيش مي رود، چنان زمزمه اي كه گويي مخاطبي

 

  آشنا در كنار دارد. كم كم آرامش از دست رفته خود را باز مي يابد.

 

 همچنان مي خواند و گام بر مي دارد :

 

بند بگسل ، نغمه زن ، پر باز كن


اين قفس را بشكن و پرواز كن

 

اين ندا هر شب مرا مستي دهد


زندگاني بخشد و هستي دهد

 

هاتفي گويد مرا در بيت بيت


اي قلمزن « ما رميت اذرميت »

 

ما قلم را در كفت جان مي دهيم


ما به شعرت نور عرفان مي دهيم

 

گر تو را شوري بود، از سوي ماست


طاق نه محراب تو، ابروي ماست

 

ما به جامت شربت جان ريختيم


ما به شعرت شور عرفان ريختيم

 

روشني ها از چراغ عشق ماست


بر كسي تابد كه داغ عشق ماست »

 

او خودش نبود ، اشكش اشك نبود ، سيلي شده بودند كه از چشمانش

 

 سرازير مي شدند ، اما  با آن صداي گرفته ، و بغض در گلو چنان سر

 

مستانه آواز مي خواند كه گويی ديگر ترسي بر دل ندارد . آرام آرام

 

چشمها را بست تا اينك  آرامش را از درون قلبش احساس كند و

 

 چشمها بسته شدند ، يا نه ! چشمها باز شدند !

 

 

! خداي من ! چه مي بينم ؟


 دوستان اين نور مهتاب از كجاست ؟


در تن من جان بيتاب از كجاست ؟

 

؟!  اين چه نوري است ؟ چشمانم بسته اند اما روشنايي از كجاست «

 

اين نور از کجاست ؟! خداي من تاكنون درختان جنگل را بدين گونه زيبا

 

 نديده بودم ببين! لانه آن فاخته را بر روي شاخه درخت ،  گويي پرنده

 

خوابيده است ! چه تلالويي دارد اين برگها ، هرگز فكر نمي كردم برگها

 

اين قدر زيبا باشند آنهم در شب ، در تاريكي .  چه مي گويم ! تاريكي !

 

 اينجا روز است ، نور است ، خداي من ! چه زيباست »

 

 ! چشم گشود ، تاريكي مطلق

 
چگونه ممكن است ؟ آن هم با چشمان بسته همه را ببيني حتي

 

 درخشان تر و زيباتر از قبل ؟!

 

 ديگر پاها در اختيارش نبودند ، درختان جنگل چه با حسرت او را مي

 

 نگرند و چه زيبا اين ، نور، روشنايي مهتاب !

 

هراس از تاريكي ، ترس از تنهايي ، عشق به معبود ، چراغي را در دلش

 

 روشن ساخت تا نوري باشد در شب ، تا گم نشود و قدم بر بيراهه ننهد

 

 ، كه اين همه از مواهب عشق است ، از زيستن در طريقت دوست .

 

 اكنون مدتي است که زمزمه ها به فرياد مبدل شده اند :

 

 از چراغ آسمانها ، روشنم «


پر فروغ از نور باران تنم

 

روشنان آسماني در عبور


نور و نور و نور و نور نور و نور

 

مي رسم آنجا كه غير از يار نيست


وزتجلي قدرت ديدار نيست

 

بهر ديدن ، چشم ديگر بايدت

 

ديده يي زين ديده بهتر بايدت

 

چشم سر ، بيننده دلدار نيست


عشق را با جان حيوان كار نيست

 

چشم ظاهر در بهائم نيز هست


كوششي كن، چشم دل آور به دست »

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:5 توسط مهناز| |

 

سفر مرا به سرزمین های دور برد .

و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند

چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد :

وسیع باش ، و تنها ، و سر به زیر ، و سخت .

 

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:37 توسط مهناز| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ