زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
زمزمه مي كند و پيش مي رود، چنان زمزمه اي كه گويي مخاطبي آشنا در كنار دارد. كم كم آرامش از دست رفته خود را باز مي يابد. همچنان مي خواند و گام بر مي دارد : بند بگسل ، نغمه زن ، پر باز كن اين ندا هر شب مرا مستي دهد هاتفي گويد مرا در بيت بيت ما قلم را در كفت جان مي دهيم گر تو را شوري بود، از سوي ماست ما به جامت شربت جان ريختيم روشني ها از چراغ عشق ماست او خودش نبود ، اشكش اشك نبود ، سيلي شده بودند كه از چشمانش سرازير مي شدند ، اما با آن صداي گرفته ، و بغض در گلو چنان سر مستانه آواز مي خواند كه گويی ديگر ترسي بر دل ندارد . آرام آرام چشمها را بست تا اينك آرامش را از درون قلبش احساس كند و چشمها بسته شدند ، يا نه ! چشمها باز شدند ! ! خداي من ! چه مي بينم ؟ ؟! اين چه نوري است ؟ چشمانم بسته اند اما روشنايي از كجاست « اين نور از کجاست ؟! خداي من تاكنون درختان جنگل را بدين گونه زيبا نديده بودم ببين! لانه آن فاخته را بر روي شاخه درخت ، گويي پرنده خوابيده است ! چه تلالويي دارد اين برگها ، هرگز فكر نمي كردم برگها اين قدر زيبا باشند آنهم در شب ، در تاريكي . چه مي گويم ! تاريكي ! اينجا روز است ، نور است ، خداي من ! چه زيباست » ! چشم گشود ، تاريكي مطلق درخشان تر و زيباتر از قبل ؟! ديگر پاها در اختيارش نبودند ، درختان جنگل چه با حسرت او را مي نگرند و چه زيبا اين ، نور، روشنايي مهتاب ! هراس از تاريكي ، ترس از تنهايي ، عشق به معبود ، چراغي را در دلش روشن ساخت تا نوري باشد در شب ، تا گم نشود و قدم بر بيراهه ننهد ، كه اين همه از مواهب عشق است ، از زيستن در طريقت دوست . اكنون مدتي است که زمزمه ها به فرياد مبدل شده اند : از چراغ آسمانها ، روشنم « روشنان آسماني در عبور مي رسم آنجا كه غير از يار نيست بهر ديدن ، چشم ديگر بايدت ديده يي زين ديده بهتر بايدت چشم سر ، بيننده دلدار نيست چشم ظاهر در بهائم نيز هست سفر مرا به سرزمین های دور برد . و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد : وسیع باش ، و تنها ، و سر به زیر ، و سخت .
اين قفس را بشكن و پرواز كن
زندگاني بخشد و هستي دهد
اي قلمزن « ما رميت اذرميت »
ما به شعرت نور عرفان مي دهيم
طاق نه محراب تو، ابروي ماست
ما به شعرت شور عرفان ريختيم
بر كسي تابد كه داغ عشق ماست »
دوستان اين نور مهتاب از كجاست ؟
در تن من جان بيتاب از كجاست ؟
چگونه ممكن است ؟ آن هم با چشمان بسته همه را ببيني حتي
پر فروغ از نور باران تنم
نور و نور و نور و نور نور و نور
وزتجلي قدرت ديدار نيست
عشق را با جان حيوان كار نيست
كوششي كن، چشم دل آور به دست »
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




