زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
گفتي بيا ومن در آستانه آمدن سوي تو دلواپس لحظه هاي جدايي هستم ! گفتي بيا اما نگفتي چرا من ؟! چرا اين دل نا مراد من ! چرا من چرا من چرا من !!! بيقرار لحظه خالي شدن از خود هستم . آن لحظه اي كه تمام وجودم سرشار از تو مي شود و اين من ديگر هيچ مي شود . محبوب تنهاي من ! نمي دانم روح كوچك من چگونه مي خواهد آن همه جبروت آن همه عظمت را ببيند،چگونه باور اين لحظه ها را درآغوش مي گيرد . من توان روبه رو شدن با تو را سالهاست از دست داده ام با وجود اين همه بي مهري كه نسبت به تو داشته ام باز دعوتم كرده اي عجيب نيست از من فراموشي و از تو آغوش ؟! باورم نمي شود كه هنوزهم حاميم باشي . اما امشب سرشارم از آن لحظه ناب كه سالها گمش كرده بودم تمام وجودم را سپرده ام به همين يك لحظه . به اين زيباترين حس عاشقانه .فقط من هستم و تو ... گاهي اوقات بين اين همه آدمهاي جور واجور تنها مي موني وهيچ كس نيست كه بتوني حرف هاي دلتنگي رو براش باز گو كني . توي اين لحظات سنگين مي شنوي آواز دلتنگي رو كه ميگه : با گوشه گرفتن درمان نشود غم برخير و به پا كن شوري تو در عالم تو كه عزلت گزيده اي غم دنيا چشيده اي زطبيعت چه ديده اي تو تو كه غمگين نشسته اي زجهان غير گسسته اي به چه مقصد رسيده اي تو و مي موني تنها تنها تنها و همراهي نداري جز يك دل دردمند كه تنها گناهش انتظار كشيدن و دعوت از سوي توست وتا 21 ارديبهشت چيزي نمانده و من هنوز نمي دانم در ساعت عاشقي چه هديه اي به ارمغان بياورم چه بگويم تا شايسته چون تويي باشد كمكم كن . توي اين لحظات دلتنگي و سكوت كمكم كن تا ياد بگيرم آنچه را كه تو دوست داري از زبانم بشنوي . ببين چگونه گام بر مي دارد ؟! گويا به سوي دلدار خود مي رود، گونه اي زمزمه مي كند كه گويا قرار است تا ساعتي ديگر چهره معشوق را ببيند ، پايان انتظار و رسيدن به ساعت موعود . عشق و نياز . رسيدن به آن لحظه دلخواه و ديدار و در آغوش كشيدن روح فراموش شده خويش : « باغبان را در گلاب و گل ببين عشق او در واژه ها جان مي دهد طبع خاموشم سخن پرداز ازوست عقل ها زانديشه اش ديوانه است ديده ي خلقت همه حيران اوست پرنده اي شده است با دو پا كه فقط خدا مي داند كه وسعت زمين چقدر براي قلب بي تابش كوچك است . او اينك فضايي ديگر مي خواهد ، منزلي ديگر . سفر به آنسوي نا كجاآباد ، هيچستان ، همانجا كه به هيج بودن خود اعتراف كند ، و بفهمد در زيرباران رحمت حق ، چتر بر سر گرفتن بي هنري است و پرواز كند به سوي ابديت ، به سوي كمال مطلق . از خود جدا شود و به او بپيوندد كه وصل بدين گونه با فراموشي خويش ميسر است . و همچنان مي رود و مي خواند . چه زيبا درختان جنگل ! آنها نيزاز ديدن نور وجود او سر مست شده و با او همنوا گشته اند ، و درزمزمه هاي عاشقانه اي كه از اعماق وجودش نشات گرفته شده شريك شده اند. مثل يك سمفونی كه تنها ساز برتر آن اوست و درختان با برگهاي لطيف خود موسيقي ديگر اين سمفونی را مي نوازند ، باد هم آن ها را تنها ننهاده او هم آمده و با آنها همراه شده تا در لذتي شيرين شريك شود. چه گروهي ! چه هماهنگي ! چه زمزمه اي ! « از شجر آوازها را بشنوي ماه از ميان توده ابرها سر بر آورده تا شايد بتواند با نور خود به اين همه زيبايي جلوه اي ديگر ببخشد ، اما خجالت كشيد . نوري را در زمين ديد كه حسادتش را بر مي انگيخت . او حالا خود تكه اي نور شده ، مهتاب شده كه درخشش ماه بر او تاثيري ندارد . گويا اصلا ماه وجود ندارد و اوست كه نور از او ساطع مي شود . او رفت و ماه را با ستاره ها و حسادتش تنها نهاد ! « در حريم عزت حي و ودود آفتاب و ماه و هستي در سجود يك تجلي عقل را مجنون كند گه تجلي آتشم بر جان زند آري آري مي توان موسا شدن روح مي گويد: اگر چه خاكي ام راه ، هموارست ، رهرو نيستم گامها را آرام بر مي دارد . مي داند به انتهاي راه نزديك شده ، ندايي در قلبش به او هشدار مي دهد كه اين زيبايي واين همه شادي كه از ديدار نور دراو ايجاد گشته به پايان خواهد رسيد . غمگين و دل شكسته از اين حقيقت تلخ در دل دعا مي كند : « بارالها ! بال پروازم ببخش عاشق بزم توام ، راهم بده و حال پشت درب خانه با غمي در دل ايستاده . اشك در چشمانش موج مي زند، نگاهي به پشت سر مي اندازد ، به آنجا كه نور بود ، ديدار بود، عشق بود، شوق بود، به آنجا كه لحظاتي پيش با همسفرش هم پا بود . اما حالا چه ؟ همراهش نيست . حسرت ديدار دوباره نور او را به سمت جنگل كشاند ، اما چه ديد ؟ تاريكي ، فقط شب بود و درختان جنگلي كه با نگاههاي وحشيانه خود در تصرف جان او بودند اين بار لبخندي زد و نترسيد زيرا مي دانست آنان همان همراهان و آشنايان اويند كه با نور هم خاطره و هم داستانند .چشم ها را بست تا نور را ببيند اما : « هر زمان آن حالت دلخواه نيست ميان راه كه به اداره مي رفت ، چشم بر آسمان دوخت . مي خواست ماه را از ميان اين همه روشنايي ببيند ، به ناگاه چراغهاي كنار خيابان توجه او را جلب مي كند . چراغها هميشه بودند اما اين بار او بود كه گونه اي ديگر نگاه مي كرد . مي ديد آنها هوهوكنان ذكر حق را مي گويند و نور را از خود تابش مي دهند. حالا به هر چه مي نگرد تصويري از نيايش ظاهر مي شود. گل ، درخت ، پرنده و حتي صورت آدمي ! وقتي مي بيند ، مي داند در پس چهره چه هاست . به راستي اين نعمات پاداش كدام كاري كه است كه آدمي را به اوج مي رساند. « ... نزديك است ، ... نزديك است ، ... نزديك است ! » « كه هستي ؟ كجايي ؟ خودت را نشان بده !!! » اما باز مايوس و ندا همچنان تكرار مي كند « ... نزديك است ، ... نزديك است ، ... نزديك است » در امتداد خيابان مي دود تا شايد نشاني از صاحب صدا بيابد ، پريشان حال و مضطرب به دنبال كسي كه هرگز نديده است . همانند مجنوني كه نمي داند به دنبال چيست ، خيابانها و كوچه ها را مي دود و هر چه پيش مي رود مي فهمد كه دور تر مي گردد . به ناگاه خود را در مكاني آشنا مي بيند . كمي به خود مي آيد ، آري به اداره رسيده است . نبايد كسي بويي از اين آشنا ببرد اما اين پريشاني درون كه مدتي است به سراغش آمده را زير كدام چهره پنهان كند ؟! چه كند با اين تپشهاي هر روزه براي پيوستن به حق ! چگونه آرام كند اين دل نا ماندگار خويش را ؟ با اين انديشه وارد اداره مي شود كارمنداني را مي بيند كه متعجبانه او را مي نگرند . پريشاني چنان در صورتش موج مي زند كه همه او را مي نگرند . در اين احوالات كسي مي گويد : « نيگاش كن ، بازم زده به سرش » . آن يكي مي گويد: « آره مگه يادت نيست ، چند روز پيش چه جوري لباس پوشيده بود ، موهاشو چه جوري گذاشته بود ، عين لاتهاي سر گردنه ، تازه حراست هم بهش گير داده بود خودم شنيدم بهش گفتن برو خدا شفات بده . اين جور آدما رو بايد ادب كرد ، بلكه خدا هدايتش كنه ! » و اين حرفها ادامه داشت ، اما او به سمت اتاق خود رفت و در دل به انديشه آنها مي خنديد و زير لب می گفت : « اي مردمان ظاهر بين ! » احساس پيروزي مي كرد و يا شايد هم ... به ناگاه به سرعت پلك زدني منقلب شد ، چيزي درون قلبش فرياد مي كشيد كه دلش را به درد آورده بود . نداي درون او را به نهيب مي خواند كه : « احساس غرور كردي ، واي بر تو ! به خود بنگر ، مگر تو هماني نبودي كه در سفر تهران چشمانت به گناه آلوده شدند ؟ مگر تو هماني نبودي كه نتوانستي فقط براي لحظه اي كوتاه اين وسوسه را در خور سركوب كني ؟ خود را فراموش كرده اي ، به خودت بيا !!! » گويي تمامي جهان در برابر ديدگانش سياه شده بودند ، چشمانش پر اشك شده اند . ندا غم دروني اش را زنده كرده ، هميشه همين گونه است هرگاه غرور به سراغش مي آمد سعي مي كرد با يادآوري اين خاطره تلخ به خود بقبولاند ، تا دوست راه زيادي باقي است ، آنگاه از خود مي پرسد كه كيست ؟ و به دنبال چه چيزي است ؟
ذكر او در نغمه بلبل ببين
در كلامم نور عرفان مي دمد
بال ازو ، نيرو ازو ، پرواز ازوست
شمع او را عالمي پروانه است
كاروان عقل ، سرگردان اوست »
زنده شو تا رازها را بشنوي »
واي اگر از پرده سر بيرون كند
جانمن فرياد ده فرمان زند
با شفاي روح خود عيسا شدن
من زميني نيستم افلاكي ام
بي سبب در هر قدم مي ايستم »
روح آزاد سبكتازم ببخش
عقل روشن ، جان آگاهم بده »
جان روشن ، گاه هست و گاه نيست »
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




