تبليغاتX
زمزمه های عاشقانه


زمزمه های عاشقانه

وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...

 

سوره حشر یک مرتبه

از ابتدای آیه ۲۱ تا انتهای آیه ۲۴ ده مرتبه

                           ***

سوره طلاق

از انتهای آیه ۲ (و من یتق الله ... ) تا آیه ۳ ( لکل شی قدرا ) چهارده مرتبه

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 13:29 توسط مهناز| |

و هنوز ايستاده اي قدم برداشتن با اين پاهاي لرزان و قلبي كه صداي

 

تپيدنش را همه مي شنوند ، چه دشوار است ! همه رفته اند و تو در

 

درگاه خدا ايستاده اي : خداي من چگونه مي توانم با اين چشماني كه

 

 هماره غير تو را مي نگريست به تو نگاه كنم ؟! قدرتي ده تا اين انتظار را

 

 پايان دهم .

 

و مي روي انگار كه نمي روي ، تو را مي برند و حسي غريب و دلنشين

 

در جانت مي نشيند كه تو را مي گويد : پيش آي زودتر ، زودتر ، زودتر

 

و كسي در پشت اين ستونها سالهاست كه انتظارت را مي كشد همو

 

 كه دعوتت كرده و تو را به ميهماني خود خوانده ، حالا آنقدر

 

نزديكي كه صداي ضربان قلب خدا را هم مي شنوي !

 

و چشمانت همچنان دوخته به زمين تا شايد زمين گره اين عشق را

 

بگشايد . و مي روي چنان بي خود و بي اختيار كه گويا اوست كه به

 

سوي تو مي آيد . چه لذتي است در اين انتظار ، در اين قدم برداشتن ،

 

 و چه اضطراب شيريني ! تا بحال بدين گونه اشتياق سراسر وجودت را

 

فرا نگرفته بود . تنها سنگهاي سفيدند كه اشتياق را از چشمانت مي

 

 چينند و پله هايي كه پايين مي آيي و اينك بايست ، روبروي يك عظمت

 

 بي انتها بايست .  

      

خدا به استقبال تو آمده ببين ! هنوز ايستاده اي ؟؟؟

 

بي آنكه چشمانت به چشمان خدا بيفتد بي آنكه دستانت در دستان

 

 خدا باشد بي آنكه آغوش گرم خدا را پاسخ دهي ، پيشاني ات را در

 

برابر اين همه زيبايي به خاك مي مالي و بوسه اي نثار اين همه پاكي

 

مي كني و هنوز چشمانت را شماتت مي كني كه چرا لياقت ديدن خدا

 

 در تو وجود ندارد ؟! گوش كن خدا تو را مي خواند نه يكبار و نه آهسته

 

آنقدر زياد و رسا كه سر بلند مي كني و مي بيني !!! و تو با چشماني

 

 خيس اشك و صدايي لرزان كه از عمق وجودت نشات مي گيرد مي

 

گويي : سلام خدا ، من آمدم !

 

آغوش گرم خدا بهترين ماوا براي خالي شدن از خود و پر شدن از او !

 

دستانت را به او نمي سپاري كه او خود در اين حس عاشقانه شريك

 

شده و دستانت را به محبت مي فشارد و انتظار مي كشد تا دهان

 

بگشايي و از او چيزي بخواهي .

 

ببين خدا چه كرده ، ضيافتي با شكوه تر از اين !!!

 

چگونه مي تواني چشم در چشم يار طلب غير او كني ؟! كه هر چه

 

 هست در  وجود اوست و اينجاست كه عشق شعله مي كشد و او را

 

مي طلبد .

 

 يا ارحم الراحمين

 

 

 

                            طمع به قند وصال تو حد ما نبود

 

                            حوالتم به لب لعل همچو شكر كن

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:7 توسط مهناز| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ