زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
چون به آنجا رسند درهایش گشوده شود ، وخازنان بهشت (به تهنیت) به آنها گویند : "سلام بر شما !" گوارایتان باد این بهشت . به این بهشت درآیید و جاودان باشید . آنها گویند : "ستایش خدای را است که وعده (لطف و رحمت) خود را دربازه ما محقق فرمود ، و سرزمین بهشت را میراث ما گردانید ، تا هرجا بخواهیم منزل گزینیم . چه نیکوست پاداش عمل کنندگان !" در آن روز فرشتگان را مشاهده می کنی که گرداگرد عرش الهی حلقه زده اند و به ستایش پروردگارشان تسبیح می گویند ، و میان آنها (اهل بهشت و دوزخ) بحق داوری و حکم شود ؛ و گفته شود ، " ستایش مخصوص خدا ، پروردگار جهانیان است." تا بیفتاد به دامت دل چون بسمل من نگرانم همه شب تا چه کنی با دل من به روی دست گرفتم دل بشکسته خویش گر قبولت فتد این هدیه ناقابل من بشکن آنقدر دلم را که به کس رو نکند چه بخواهی چه نخواهی زتو باشد دل من بند بندم ز نوای تو بود پر یا رب خالی از یاد تو یک دم نبود محفل من بیا که خوبم کن یا با بدی من تو بساز که به هر گونه بود خیر بود حاصل من بیقرارم بیقرارم بیقرارم سرزمستی می پرستی برندارم دلتنگ توام ، دلتنگ آن لحظه های شیرین وصال . چشمانم را می بندم تا فاصله ها کم شوند و خود را نزدیک تر از همیشه به تو حس کنم . و اینک خود را می بینم که روبروی تو ایستاده . دستانی که برای آغوش تو باز شده اند و چشمانی از همیشه خیس تر ... یاد اولین نگاه به تو قلبم را مالامال از عشق می کند تو با آن عظمت بی نهایتت من محو جمال زیبایت یادت هست لحظه سخت جدایی ؟؟؟ برای دل کندن از خانه ات مرا با پای خسته به این سو و آن سو می کشاندی ! خوب آزمودی این بنده عاصی را ! چون دل کندنی در کار نبود که هر چه بود جان بود آن هم سخت ! برای بازگشت دوباره سوی تو تمامی وجودم را گرو نهاده ام . محبوب یگانه من ! هرگز از من دور نمی شود آن لحظه ای که بر قلبم وارد شدی . من ، تو و منظومه شیرین مولا ! چه حلاوتی دارد مناجات امیر را روبروی خانه ات زمزمه کردن و صدای لبیک لبیک ای بنده من را از درون کعبه شنیدن . این همان حسرتی است که تا دیدار دوباره همراه من خواهد بود . چقدر دلم هوای خانه ات را کرده ... سکوتم هرگز دلیل پایان نیست چون یک دریا، موج در دل نهفته دارم . وبسان یک ابر پر تلاطم در خلوت خویش می بارم . وتنها صداقت چشمان توست که انگیزه زیستن را به من می دهد . وقتی در چاچوب زندگی خود را محصور می بینم وقتی مبارزه ای نابرابر بین من و غم به وجود می آید وقتی دنیا دنیا لبخند را زیر پای خود له می کنم ، تنها کلام روشن توست که آرامش را در وجودم زنده می کند . لرزش دستانت دلم را لرزاند وحس قشنگی را در من شکوفا کرد ، آنسان بود که دانستم در سینه خود قلبی بیقرار دارم . میدانی شبیه هیچ کس نیستی ؟! تو برای من همان حس عاشقانه ای هستی که سالها درخود گم کرده بودم . در پس حسی غریب پنهان مانده بود شاید تنها گناه من همین باشد؛ که با تو نیستم عزیزم ! و حالا بعد این همه سال ، از دلبستگی بیزارم ، از اینکه در چنگال عشق ، وسعت دوست داشتن را فراموش کنم بیزارم چه کنم ، چه کنم که تاکنون باورم به این اندازه به معنای عشق نزدیک نبود. آنقدر نزدیک که حتی وجود کلمات هم محدودیت آن را نمی فهمد. ای نازنین ! تنها خلا درونی ام را پر مکن ، من برای رسیدن ، به این عطش نیاز دارم . من سالهاست از دلبستگی بیزارم ، از اینکه در چنگال عشق ، وسعت دوست داشتن را فراموش کنم بیزارم. ای دل من تو را به خدا عشقت را پنهان کن . و آنچه را که از آن شکوه سر می دهی از بیننده ات مخفی ساز که از این کار بهره خواهی برد. هر کس اسرار را فاش سازد احمق و نادان است چرا که سکوت و پنهان کاری عاشق را سزد . ای دل من تو را به خدا هرگاه جوینده ای به نزد تو آید و از آنچه بر سر تو آمده بپرسد ، فقط دم فرو بند و همه چیز را کتمان کن . ای دل اگر گفتند : کجاست آنکه تو به او عشق می ورزیدی ، بگو : دیگران را گرفتار خود ساخته . آنگاه ادعای آرامش کن . ای دل من تو را به خدا عشقت را بپوشان . عشق در روح به سان باده در ساغر است که بین آنها جدایی در کار نیست . ای دل من به خاطر خدا درد و رنجت را پیش خود نگه دار. اگر دریاها فریاد برآورند و افلاک در هم کوبیده شوند تو سالم می مانی . جبران خلیل جبران
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |





