زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
مي خواستم زندگي كنم، راهم رابستند ستايش كردم، گفتند خرافات است عاشق شدم، گفتند دروغ است گريستم، گفتند بهانه است خنديدم، گفتند ديوانه است دنيا را نگه داريد، مي خواهم پياده شوم. دكترعلي شريعتي دو روز مانده به پایان جهان , تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت . خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را بهم ریخت . خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال به راه انداخت . خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت . خدا سکوت کرد . دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدای بزرگ سکوتش را شکست و به او گفت : « عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جنجال ازدست دادی ، تنها یک روز دیگر باقی است ، بیا و لااقل یک روز را زندگی کن . » لا به لای هق هقش گفت : « اما با یک روز ! با یک روز چه کار میتوان کرد ؟ » خدای بزرگ گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است ، آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید .» و آنگاه سهم یک روز زندگی اش را در دستانش ریخت و گفت : « برو و زندگی کن . » او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما میترسید که حرکت کند . میترسید که راه برود . میترسید که زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت : « وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم . » آن وقت شروع به دویدن کرد ، زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید ، زندگی را بویید ، و چنان به وجد آمد که دید میتوتند تا ته دنیا بدود ، میتواند بال بزند میتواند ..... او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را بدست نیاورد ، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوسته ی درخت کشید ، روی چمن ها خوابید ، کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابر ها را تماشا کرد ، و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد ، و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد ، سرشار شد و بخشید ، « عاشق » شد و عبور کرد و تمام شد . او همان یک روز زندگی کرد ، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : « امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود ! » ای خدای ارواح سرگردان ! ای خدای دیوانگان از طلوع خورشید خرسند ! و ای خدای ستیزنده ابرهای کینه ! مرا از جهانی آوردی که در آن نه رنگی بود که بدان جامه ای از جلای دنیوی داده شود ،و نه طعمی که برای آن ، جان های دلباختگان بر آن هلاک شوند . مرا از سرودی جدا کردی که نغمه اش عبادت خدایانی بود با والاترین الفاظ ، بی سجده مبتلا به دروغ و بی ضرب آهنگ هایی که برای آن ، سال ها در دل صحرای خشک دوانند . مرا از عشق فراخواندی که بی آنکه بیارایی اش ، سیمای پیامبرانت در آن پیدا بود ، بی غل و زنجیرهای احساس و با تدبیر دوباره محبت ، که بر قاب بی تصویر پیداست . مرا از زمانی فرود آوردی که در آن نه دیروز برای امروزت پریشان بودی و نه امروز گریان فردایت خواهی بود؛ زمانی که بر لبان داغ می زد و از تبرک الهه های زمان ، فریبنده و چالاک بر کهولت لبحند می زد . ای خدای ارواح سرگردان ! ای خدای جان ها پلید ! و ای نقاش سیاهی ها ! مرا که برای رسیدن به آستانت ، از دیوانگی ا م گذشته ام ، تنها مگذار ! جبران خلیل جبران امشب دل کوچکم کوچک و کوچکتر شده بالهایم بسته است . می خواستم دلم را به وسعت دریا آبی کنم تا که بال پرواز یابم وبه سوی آن نهایتی پر بزنم که دلم را دچار خود کرده ! عمری آواره و دربدره این حس ناشناخته بودم دیدار تو شروع تمام فصول زندگی ام می باشد . جزء جزء وجودم سرشار این حس ناشناخته و ناب شده . اگر بگویم از آن زمان تورا عاشقانه صدا می زنم دروغ نگفته ام . اگر بگویم درون قلبم غوغا میکنی دروغ نگفته ام . اگر بگویم میان باورهایم آغوش باز کرده ای دروغ نگفته ام . اگر بگویم از آرامش و از زندگی بدون حضور تو بیزارم دروغ نگفته ام . اگر بگویم اشکهایم را بیشتر از لبخندم دوست می دارم دروغ نگفته ام اگر بگویم ... باورم کن دروغ نمی گویم . تو را لابه لای نوشته هایی که می نویسم اما برای تو نیستند می بینم ! حسادت قشنگت که دربرابر غفلت من جوانه می زند را می بینم چگونه است که می بینمت اما هنوز دلم برایت تنگ است ؟ برای آنچه در وجودم نهاده ای سپاس عزیزمن ! بدان تو را دگر گونه دوست می دارم
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




