زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
...چشمان عشق سرشار از اشکی بود که اطرافش را هاله ای سیاه و پرنیرنگ گرفته بود و عشق از دور درختی پیدا بود،خشک و بی جان،که پیرمرد تکیده و ژنده پوشی در زیر سایه ی بی جانش آرمیده بود. عشق از میان آن همه خنده های دل فریب راهی را پیدا کرد و بسوی پیرمرد رفت عشق سلامی گفت! عشق نامش را پرسید! عشق به مرگ گفت:آیا آنجا را میبینی؟آنان همه دوستان منند! لبخندی زهرآگین لبان مرگ را جنبشی داد که تلخیش وجود عشق را نیز در بر گرفته بود عشق باردیگر از مرگ پرسید: اگه عمرم یه نفس بود واس دیدار تو بس بود آخه عاشق تو بودم،نبودم ؟ اگه دیر به تو رسیدم آگه آخرش بریدم ولی آرزومو دیدم،ندیدم؟ از خدا چیزی نخواستم جز یه عشق یادگاری پیشکش تو که یه روزی بتونی تنهام بزاری از تو هم چیزی نخواستم که به فکر من نباشی می دونی دلم نیومد پای عشق من فدا شی اگه قسمتم نبودی ولی فرصتم که دادی این دو روز آخر عمری با تو باشم وقتی این شعرو می خونی که تو دنیای تو نیستم از خدام بوده که با تو آشنا شم ... چقدر بغض و کینه از تو در دلم بود چقدر گله از بی محلی تو داشتم چقدر بودن و ندیدن تو ، چقدر فراموشی و غفلت ، غفلت ، غفلت. به یکباره ، دنیای پوشالی ام را بر آشفتی آه ، زازله ای عجیب در درونم بر پاست باورم نمی شود ، این خود تویی ، تویی که مرا می بینی ؟! اما چه سود که من جز اسک ندامت و رسوایی دل چیزی به ارمغان نیاورده ام از تو چه می خواستم و تو چه نیکو به من دادی !!! هدیه ات آنقدر بزرگ است که باید درونم را بشکنی نا لایق دیدنش شوم . چه لذتی دارد این شکستن ، و دوباره متولد شدن من دوباره متولد شده ام ، من بهاری تازه می خواهم ، هوایی تازه ، عشقی تازه من متولد شده ام ... میان من و تو فاصله بسیار است ، عشق حرام است ، نگاه گناه است ، حرف نازیباست ، میان من و تو راز بی شمار است ، اشک ها بی صداست ، خنده ها پنهان است ، و بغض در گلو مانده است . چه بنامم این حسی را که نه می توان بر زبان آورد ، نه می توان خاموشش کرد ، نه می توان نامی بر آن نهاد ، نه می توان فراموشش کرد . میان من و تو کوچه ها بن بست است . نه راهی برای رسیدن وجود دارد ، نه راهی برای بازگشت . حادثه در همین جا رخ داده است . در همین کوچه های بن بست . آرزوی جاهلانه ای است اگر فکر کنم میان من و تو دفتر کهنه ۷ سال پیش نوشته خواهد شد ؟! نازنینم ! بگذر ازین تیره راهها که صد هزار شمع نیز از روشن کردنش عاجزند . آرزوی من آباد شدن ویرانه های توست ، آرزوی من بازگشت به همان ناکجا آباد توست . میان من و تو آرزوی پریدن از کور راههاست ، شوق نخوابیدن تا سحر ، دست شستن از همه چیز خود، دیوانه شدن ودل به معمار کعبه سپردن ، میان من و تو حرف بسیار است ، اما مگوها بیشتر ... امضا ء : هیچ کس
سرازیر شدنش آرزویی بود دیرینه برای قلب خسته ی عشق
تنها به گوشه ای می نگریست وانتظار تلخی وجودش را فرا گرفته بود.
در جستجوی پرتوی کوچکو ناچیز از نوری بود که روزنه ای برای دیدنش یافت نمی شد.
نزدیک شد،چشمانش گویی حکایتی داشت از دردی نهان که سو را از دیده اش گرفته بود.
پیرمرد پیکر رنجورش را بر روی خاک تکانی داد و به آرامی سلامش را پاسخ گفت
پیرمرد به آرامی پاسخ داد:مرگ هستم،آری نامم مرگ است!!!
عشق گویی رنگ باخت و رعب عجیبی دلش را فرا گرفت.
مرگ پاسخ گفت:آن هاله ی سیاهی را میگویی!؟
عشق پاسخ بداد:آری
دیگر تحمل ماندن نداشت!!!
ای مرگ،چگونه است که من در نزد مردم انقدرشیرین هستم و تو انقدر تلخ؟
مرگ پاسخ بگفت:
بخاطر دروغ هایی که در تو هست و حقیقتی که در من!!!
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




