تبليغاتX
زمزمه های عاشقانه


زمزمه های عاشقانه

وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...

 

در محضر نور :

 

ما مثل طايفه و گروهى هستيم كه رييس خود را حبس نموده است و در بلايا، خود تصميم جنگ و يا

 صلح را اتّخاذ مى كند! خودمان كرده ايم و اجازه نمى دهيم بيايد قضايا را حلّ كند، با اين كه مى دانيم

 اگر بيايد مى تواند مشكلات را حلّ كند، ولى باز او را محبوس كرده ايم! 

بنابراين، اگر ميليون ها نفر هم با او موافق باشند، او مثل شخص وحيد و تنها است كه هيچ ناصر و

 مُعين و يار و ياورى ندارد! زيرا ما در بيدارى درست به وظيفه ى خود عمل نمى كنيم، با اين حال منتظر

 هستيم كه بيدار شويم و تهجّد به جا آوريم. اگر توفيق شامل حال انسان گردد، از خواب بيدار مى شود

 و مشغول تهجّد مى گردد؛ ولى اگر توفيق نباشد، چنان چه بيدار هم بشود، از آن ها بهره نمى برد.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:17 توسط مهناز| |

 

سلام ،

می دانم پشت واژه ها پنهان شده ای ،

می دانم مدتهاست که سکوت را نمی شکنی

اما من حق دارم

یک سلام ساده از تو نصیبم بشود.

تو همزاد من !

یک ترانه دلنشین از بودن بخوان ،

من مست عاشقانه های تو هستم

 به خدا واژه ها بیمار می شوند وقتی سکوت می کنی۱

 

عطر خیال تو دست از سرم بر نمی دارد

من که این همه غمگین نبوده ام

پس چیزی بگو !

هی همزاد بی قرار من !

از نور ، ستاره ، خورشید ،

از ارغوان ، آفتاب

سکوت

                سکوت

                                   سکوت

یعنی چه ؟!

نگاهت می کنم خاموشی !

در اغوش می گیرمت سردی !

چشمانت ...!

چشمانت مضمون گریه های شبانه است.

تو را چه شده ؟!

صبح زیبای بهار هم برایت ترانه باران می شود ،

هی می باری

                               هی می باری

                                                                      هی می باری

ساده بگو !

دلت نمی خواهد به خانه باز گردی ؟!

مرهم گفتگوهای من !

اینجا تمام دارایی من

بوسه های نداده و عشق بی نشان توست

من از خواندن ترانه ای بی نام تو وحشت دارم .

من از راز بی حضور تو وحشت دارم .

حالا دیگر می دانم ،

سکوت واژه هایت

پراز بغض و اشک و آه است.

 

روزی بر ساحل دریا ،

بوسه نثار گناهی خواهد شد که

بهانه ای جز سلام نداشت .

پس سلام تنها همزاد گناه من ،

عشق!!! 

 

 


 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 13:35 توسط مهناز| |

 

آهنگ زندگی هنوز می نوازد

اما آنچه که در گوش من نجواگر است

تنها یک چیز است،

و آن تنهایی.

امتداد همه این ساعات پر از اضطراب و حزن انگیز

فقط تنهایی است که پایانی ندارد.

ساده بگویم :

دیگر ازین همه لحظات بدون شور خسته شده ام.

آهنگ دیگری می خواهم

روح دیگری

حرف دیگری

...

گناه تازه می خواهم.

اگر چه میان من تا آنسوی دیوار ها فاصله ای بیش نیست

اما تبر زین کو تا دیوار ها را بشکافم ؟!

چه می گویم؟!

من خسته ام !

دم از تبرزین زدن شوخی است!!!

 من خسته ام !

از تو که حتی در سخرگاهان نیز نمی بینی ام

دیوارها همه بهانه اند

تو نمی خوانی ام ،

تو نمی خواهی ام ،

بدرود تا ...

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:0 توسط مهناز| |

 

برای رسیدن ، چه راهی بریدم

در آغاز رفتن ، به پایان رسیدم

به آیین دل  سر سپردم دمادم

که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم

به هر کس که دل باختم ، داغ دیدم

به هر جا که گل کاشتم ، خار چیدم

من از خیر این ناخدایان گذشتم

خدایی برای خودم آفریدم

به چشم بد مردمان عین خوبی است

که من هر چه دیدم ، ز چشم تو دیدم

دهانم شد از بوی نام تو لبریز

به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم

 

                                                                                قیصرامین پور

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:13 توسط مهناز| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ