زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
ای خدای ارواح سرگردان ! ای خدای دیوانگان از طلوع خورشید خرسند ! و ای خدای ستیزنده ابرهای کینه ! مرا از جهانی آوردی که در آن نه رنگی بود که بدان جامه ای از جلای دنیوی داده شود ،و نه طعمی که برای آن ، جان های دلباختگان بر آن هلاک شوند . مرا از سرودی جدا کردی که نغمه اش عبادت خدایانی بود با والاترین الفاظ ، بی سجده مبتلا به دروغ و بی ضرب آهنگ هایی که برای آن ، سال ها در دل صحرای خشک دوانند . مرا از عشق فراخواندی که بی آنکه بیارایی اش ، سیمای پیامبرانت در آن پیدا بود ، بی غل و زنجیرهای احساس و با تدبیر دوباره محبت ، که بر قاب بی تصویر پیداست . مرا از زمانی فرود آوردی که در آن نه دیروز برای امروزت پریشان بودی و نه امروز گریان فردایت خواهی بود؛ زمانی که بر لبان داغ می زد و از تبرک الهه های زمان ، فریبنده و چالاک بر کهولت لبحند می زد . ای خدای ارواح سرگردان ! ای خدای جان ها پلید ! و ای نقاش سیاهی ها ! مرا که برای رسیدن به آستانت ، از دیوانگی ا م گذشته ام ، تنها مگذار ! جبران خلیل جبران
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



