زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
ازدحام دربه دري هايم را در قاموس خوابي اهورايي ، مي پاشم تا شايد، تراژدي عشقي ابلهانه ، ساعتي رهايم كند خودم را به تخت خواب تحميل مي كنم شايد تاروپودهاي تخيل مرا به تصور احساسي احتمالي ، پيوند مي دهد تو را كه از نگاهم كنار مي زنم كش مي آيم روي حوصله شب حاشيه نشين غم مي شوم دلتنگي هايم را ، ميان قداست اشك ، حل مي كنم تاوان غريبي است بدون تو ، ستاره هاي آسمان را ، شمارش ... خودم را كه به خواب مي زنم گرم مي شود ، بكارت آسمان انگار ، مهتاب هم تب دارد دريا را ، براي پاشويه اش وام مي گيرم تازه مي فهمم كه آفتاب ،چقدر زود حجله نشين آسمان شده است . تمنا
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




