زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
میان من و تو فاصله بسیار است ، عشق حرام است ، نگاه گناه است ، حرف نازیباست ، میان من و تو راز بی شمار است ، اشک ها بی صداست ، خنده ها پنهان است ، و بغض در گلو مانده است . چه بنامم این حسی را که نه می توان بر زبان آورد ، نه می توان خاموشش کرد ، نه می توان نامی بر آن نهاد ، نه می توان فراموشش کرد . میان من و تو کوچه ها بن بست است . نه راهی برای رسیدن وجود دارد ، نه راهی برای بازگشت . حادثه در همین جا رخ داده است . در همین کوچه های بن بست . آرزوی جاهلانه ای است اگر فکر کنم میان من و تو دفتر کهنه ۷ سال پیش نوشته خواهد شد ؟! نازنینم ! بگذر ازین تیره راهها که صد هزار شمع نیز از روشن کردنش عاجزند . آرزوی من آباد شدن ویرانه های توست ، آرزوی من بازگشت به همان ناکجا آباد توست . میان من و تو آرزوی پریدن از کور راههاست ، شوق نخوابیدن تا سحر ، دست شستن از همه چیز خود، دیوانه شدن ودل به معمار کعبه سپردن ، میان من و تو حرف بسیار است ، اما مگوها بیشتر ... امضا ء : هیچ کس
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




