زمزمه های عاشقانه
وعشق تنها عشق مرا رساند به احساس یک پرنده شدن ...
...چشمان عشق سرشار از اشکی بود که اطرافش را هاله ای سیاه و پرنیرنگ گرفته بود و عشق از دور درختی پیدا بود،خشک و بی جان،که پیرمرد تکیده و ژنده پوشی در زیر سایه ی بی جانش آرمیده بود. عشق از میان آن همه خنده های دل فریب راهی را پیدا کرد و بسوی پیرمرد رفت عشق سلامی گفت! عشق نامش را پرسید! عشق به مرگ گفت:آیا آنجا را میبینی؟آنان همه دوستان منند! لبخندی زهرآگین لبان مرگ را جنبشی داد که تلخیش وجود عشق را نیز در بر گرفته بود عشق باردیگر از مرگ پرسید:
سرازیر شدنش آرزویی بود دیرینه برای قلب خسته ی عشق
تنها به گوشه ای می نگریست وانتظار تلخی وجودش را فرا گرفته بود.
در جستجوی پرتوی کوچکو ناچیز از نوری بود که روزنه ای برای دیدنش یافت نمی شد.
نزدیک شد،چشمانش گویی حکایتی داشت از دردی نهان که سو را از دیده اش گرفته بود.
پیرمرد پیکر رنجورش را بر روی خاک تکانی داد و به آرامی سلامش را پاسخ گفت
پیرمرد به آرامی پاسخ داد:مرگ هستم،آری نامم مرگ است!!!
عشق گویی رنگ باخت و رعب عجیبی دلش را فرا گرفت.
مرگ پاسخ گفت:آن هاله ی سیاهی را میگویی!؟
عشق پاسخ بداد:آری
دیگر تحمل ماندن نداشت!!!
ای مرگ،چگونه است که من در نزد مردم انقدرشیرین هستم و تو انقدر تلخ؟
مرگ پاسخ بگفت:
بخاطر دروغ هایی که در تو هست و حقیقتی که در من!!!
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




